شب مانند نابينا است در وصف ، و صبح چون بينا . پس كاشكى دانستمى كه به چه سبب و حال اختيار كنند نابينا را بر بينا ؟ !
ذمّ صبوح
نيكوتر و جامعتر وصفى در اين معنى قول ابن المعتزّ است :
اسمع فإنّى للصّبوح عائب * عندى من أخباره عجائب
إذا أردت الشّرب قبل الفجر * و النّجم فى لجّة ليل يسرى
و كان برد فالنّديم يرتعد * و ريقه على الثّنايا قد جمد
و للغلام ضجرة و همهمة * و شتمة فى صدره مجمجمة
و إن يكن للقوم ساق يعشق * فجفنه بجفنه مدبّق /
a 61 / * فأىّ فضل للصّبوح يعرف
على الغبوق و الضّلام يسدف * حتّى إذا ما ارتفعت شمس الضّحى
قيل : فلان و فلان قد أتى * و ربّما كان ثقيلا يحتشم
فطوّل الكلام حينا و ختم * و لست فى طول النّهار آمنا
من حادث لم يك قبل كائنا * أو خبر يكره أو كتاب
يقطع أنس اللّهو و الشّراب 489
و اين ارجوزهاى دراز است . بر بعضى ابيات قناعت افتاد . امّا ترجمهء آن اين است :
بشنو من صبوح را عيبكنندهام ، و نزد من عجبها است از خبرهاى صبوح . چون خواهى مى خوردن پيش از صبح و پروين در ميان درياى شب مىرود . و سرما بود ، پس همقدح از سرما لرزان بود و آب دهن او بر دندانها يخ شده باشد . و غلام بدخويى كند و سخنى آهسته مىگويد با خويشتن از رنجيدگى ، و دشنام مىدهد در دل . و اگر قوم را ساقى باشد كه او را دوست دارند ، پس پلك او به پلك از خواب بههم دوسيده باشد . پس چه فضل است صبوح را بر غبوق ، و تاريكى هنوز باشد ؟ تا كه وقت ارتفاع آفتاب چاشت باشد ، گويند : فلان و فلان به طلب تو آمده بودند . و گاه باشد كه گويند : گران است و احتشام