51 - همان : به خط جدم ورام در اين باره يافتم بروايت از امام باقر ( ع ) كه مردمى به سفر ميرفتند و بدشتى پهناور در روزى گرم و تابستانى دچار شدند و پرتو روز بر آنها تابيد و قوت و توشهشان را بلعيد و از تشنگى به پرتگاه نابودى افتادند تا آنجا كه ريشه درختان را كاويدند و بناگاه مردى سفيد پوش بر آنها ايستاد و سلام داد و گفتند سلام گفت شما را چه شده ؟ گفتند آنچه بينى ، گفت : مژده بسلامت ، من مردى از پريانم كه بمحمد ابو القاسم ( ص ) ايمان آوردند و شنيدمش ميفرمود : مؤمن چشم و راهنما است نشود كه شما در كنار من هلاك شويد بدنبالم آئيد و بدنبالش رفتيم و ما را بسر آب و چراگاهى برد و نياز برگرفتيم و رفتيم .
من گويم : اين از معجزات آن حضرت است ( ص ) و كراماتش .
52 - در آنچه ياد كنيم براى ترس از دشمن و دزد و اين دعاء از اسرار خصوصى است
يا آخذا بنواصى خلقه و السافع بها الى قدرته و المنفذ فيها حكمه و خالقها و جاعل قضائه لها غالبا انى مكيد بضعفى و بقوتك على من كادني تعرضت فان حلت بينى و بينهم فذلك ما ارجو و ان اسلمتنى اليهم غروا ما بى من نعمتك ما خير المنمين لا تجعل احدا مغيرا نعمك التى انعمت على سواك ، و لا تغيرها انت ربى و قد ترى الذى نزل بىفحل بينى و بين شرهم به حق ما تستجب به الدعاء يا الله رب العالمين .
و باز ميگوئى :
بسم الله ، و بالله و من الله ، و الى الله و في سبيل الله
بار خدا خود را به تو وانهادم و بدرگاه تو رو كردم و كار مرا به تو سپردم مرا بحفظ ايمان نگهدار از پيش و پس و از راست و چپم و از بالاى سر و زير پايم و بحول و قوت خود از من دفاع كن كه
لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم
كه از امام سجاد ( ع ) نقل است كه چون اين كلمات گويم باك ندارم از اينكه پرى و آدمى بر سر من گرد آيند .
ذكر چند آيه كه آدمى را از دشمنان در پرده دارند ، بدست راست اشاره كن بدان كه از شرش بيمناكى و بگو ( 9 سوره يس )
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا
- تا آخر آيه .
2 - ( 57 - سوره الكهف )
إِنَّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ
- تا آخر آيه .
3 - ( آيه 108 سوره النحل )
أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ
- تا آخر آيه .
4 - ( آيه 23 سوره الجاثيه )
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ
- تا آخر آيه .
5 - ( آيه 45 سوره اسرى )
وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ
- تا آخر آيه 46 .
و در كتاب مستغيثين ديدم بسندش تا مردى بنام ابو معلى از انصار كه دزدى به او بر خورد و خواست او را بگيرد و از او خواست چهار ركعت نماز بخواند و رهاش كرد و خواند و سجده كرد و در آن گفت : يا ودود يا ذا العرش المجيد يا فعالا لما تريد از تو خواهم بعزتت كه دست