خارج مىشود به گوش مىرسد و هرگاه از ناله هم گذشت حزن به آخر رسيده و نشاط و مزح روى مىآورد و پيداست كه انسان محزون در چنين حالتى با صفت حزن ارتباط و انسى ايجاد كرده است و ناله و فريادى ندارد براى اينكه وجود حزن بدنبال فوت محبوب و از دست دادن اوست و هرگاه نشاط و فرح به وى روى آورد پيداست كه دست به دامن محبوب شده و گمشدهى خود را يافته است و كيفيت آن را بدين توضيح بيان مىكنيم آنگاه كه حبيب تمايل بىنهايتى به محبوب خود پيدا مىكند مجذوب او گرديده و اشتياق ديدار او را چون مادرى كه شيرينترين فرزندان خود را در دامن خود نگهدارى مىكند در دل خود مىپروراند و درحالىكه از نعمت وصل او برخوردار است از ديدار او همه گونه تمتع را بهرهورى مىنمايد و آه و نالهاى ندارد و به مجردى كه فراق و جدائى دست مىدهد از جدائى او محزون مىگردد اينك حزن بهمنزله لباس يا پوست است و ملبوس يا مغز به مثابه جذبه يا نالهها است و به عبارت ديگر حزن بهمنزله لقمه و عاشق به مثابه خورنده و يا حزن همانند شراب و عاشق يا عشق بهمنزله بادهگسار اكنون لباسپوش هرگاه قوى و فربه شود لباس بر اندام او تنگ شود و ناچار آن را از خود دور مىسازد و يا آن مقدارى از جامه را براى آسايش بدن خود مىدارد چه آنكه جامه در نزد دوستان حجاب است و بايد آن را دريد و از حجاب بيرون آمد و هرگاه مغز بزرگ شود پوست را مىشكافد و همچنين هرگاه دانه رو به نمو
فوائح الجمال وفواتح الجلال ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: محمد باقر ساعدى
ص٢١٩