تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفصول العشرة في الغيبة ( ده انتقاد و پاسخ پيرامون غيبت امام مهدى عج ) ( فارسي ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
( 1 ) « ناووسيه » مىگويند : « جعفر بن محمد زنده است تا اينكه در زمان معين ظهور نموده و قيام مسلحانه مىكند » .
هامش
در يكى از روزها ، هفتاد نفر از بزرگان آنان به رهبرى « ابى الخطاب » وارد مسجد كوفه شده و به عنوان عبادت ، هر كدام در پاى يكى از ستونهاى مسجد ، سجاده‌اى پهن كردند و در ضمن ، مخفيانه مردم را با عقايد خود آشنا كرده و آنان را به همدستى خود و قيام مسلحانه دعوت مىكردند . بعضى از مردم حاضر در مسجد كه شايد از طرفداران بنى عباس بودند ، تمام خصوصيات آنان را به « عيسى بن موسى بن على بن محمد بن عبد اللَّه عباس » كه از طرف منصور ، استاندار كوفه بود ، رساندند و علاوه بر اين ، آنان خبر چيزهاى ديگرى نيز بر آن اضافه كرده و گفتند كه آنان همه چيز را حلال دانسته و عقيده به اشتراكيت در اموال دارند و مردم را به پيغمبرى ابى الخطاب مىخوانند . « عيسى » به مجرد شنيدن اين خبر ، عده‌اى را فرستاد تا آنان را بگيرند ، ولى افراد ابى الخطاب تسليم نشده و عاقبت جنگ سختى بين آنان درگرفت و طرفداران ابى الخطاب تماما كشته شدند جز يك نفر به نام « سالم بن مكرم جمال » معروف به « ابى خديجه » كه مجروح شد و توانست با زحمت زيادى فرار كند . هنگامى كه جنگ در بين آنان درگرفت ، طرفداران ابى الخطاب هيچ گونه اسلحه‌اى جز چوب تخته و سنگ نداشتند . ابى الخطاب به آنان گفت : جنگ كنيد و بدانيد كه چوبهاى شما مانند نيزه در آنان اثر خواهد كرد ولى سلاحهاى آنان هيچ گونه تأثيرى در شما نخواهد نمود ، سپس به دستور ابى الخطاب ده نفر ده نفر مشغول جنگ شدند تا اينكه سى نفر از آنان كشته شدند . در اين وقت ، طرفداران ابى الخطاب ، فرياد برآورده و به وى خطاب كردند كه اى پيشواى ما ! مگر نمىبينى كه چوبهاى ما هيچ تأثيرى در آنان نمىكند و همهء آنها شكسته است و سى نفر از ما كشته شده‌اند . بنا بر نقل اهل سنت ، ابى الخطاب جواب داد : اى برادران ! براى خداوند نسبت به شما « بدا » حاصل شده ؛ يعنى تصميم خداوند نسبت به شما عوض شده ! ! و بنا به نقل شيعه به آنان گفت : شما به وسيلهء اين جنگ امتحان مىشويد و خداوند مىخواهد كه شما شهيد گرديد مبادا خود را تسليم كنيد تا به ذلت افتيد و يقين بدانيد كه اگر تسليم شويد ، باز هم شما را خواهند كشت . پس از اين سخنرانى كوتاه ، آنان به جنگ ادامه داده و تمامشان كشته شدند و ابى الخطاب را اسير كرده و به نزد « عيسى بن موسى » بردند و وى او را نيز كشت . بعضى از طرفداران وى گفته‌اند : سربازان عيسى خيال كردند كه آنان را كشته‌اند ولى در واقع هيچ كس از افراد ابى الخطاب كشته يا اسير نشدند ؛ چون كه آنان بدستور « جعفر بن محمد » جنگيدند و آنان از درهاى مسجد بيرون رفتند در حالى كه هيچ فردى آنان را نديد و سربازان عيسى در جنگ ، يك ديگر را كشته‌اند تا اينكه شب رسيده و هنگام صبح ديدند كه همهء كشتگان ، از خودشان بوده‌اند . بعضى نقل مىكنند : « اسماعيليه عقيده دارند كه ابى الخطاب از طرف « جعفر » ، پيغمبر و فرستاده بوده است » . اسماعيليه و مسألهء حكومت : شايد كمتر فرقه‌اى وجود داشته باشد كه در راه به دست گرفتن حكومت ، به اندازهء اين فرقه تلاش و كوشش كرده باشد ، ولى اولين حركت پيروزمندانهء آنان كه به دنبال آن موفق به تشكيل دولت و حكومت شدند ، در سال 266 در « يمن » اتفاق افتاد و آن اين بود كه يكى از دعوت‌كنندگان معروف آنان به نام « حسين بن حوشب » كه « منصور يمن » لقب گرفت ، توانست افراد زيادى از اهالى يمن را به دور خود گرد آورد و به نام « امام منتظر اسماعيلى » ، اولين دولت اسماعيليهء يمن را تشكيل دهد و سپس از آنجا دعوت‌كنندگان زيادى به شهرهاى خاورميانه و آفريقاى شمالى فرستاد و همراهى قبايل آنان را به دست آورد . حركت ديگر پيروزمندانهء آنان ، در « بحرين » به وسيلهء « قرامطه » به رياست مردى به نام « حمدان قرمط » انجام شد . در اين حركت ، قرامطه ، لشكريان عباسيان را شكست دادند و در حالى كه هيچ مانعى بر سر راه آنان وجود نداشت ، در موسم حج وارد مكه شده و « حجر الاسود » را از جاى خود كنده و به پايتخت خود « هجر » بردند . سومين دولتى كه تشكيل دادند ، در « مصر » بود كه به دولت « فاطميين » معروف شده و حدود دو قرن و نيم به طول انجاميد ، تفصيل آن در كتابهاى تاريخ ذكر شده است .