نيز به بدنهاى آنان مىوزيد ، اجسادشان سالم ماند و هيچ سستى و فسادى به آنان راه نيافت . پس از انقضاى اين مدت ، خداوند آنان را « زنده » كرد و آنان فردى را همراه با پول رايج زمان خودشان فرستادند تا غذاى لذيذ و گوارايى تهيه كند . همان گونه كه در قرآن بيان گرديده ، در اين مدت ، هموطنان آنان هيچ گونه خبرى از آنان نداشتند .
جاى ترديد نيست كه چنين قصهاى « عادتا و عرفا » محال مىنمايد . و اگر صريحا در قرآن ذكر نگرديده بود ، حتما مخالفان ما آن را انكار مىكردند ، همان گونه كه « ماديين و طبيعيين » آن را محال مىدانند .
( 1 ) ششم : قصهء حيرتآور ديگر ، سرگذشت « صاحب الاغ » است كه در قرآن و ساير كتب آسمانى ذكر شده « 1 » و يهود و نصارا او را پيغمبر مىدانند . خلاصهء اين قصه بدين گونه مىباشد كه « او از شهرى گذشت و ديد كه آن شهر خراب و ويران گرديده ، با خود گفت خداوند چگونه مردمى را كه مدتها است مردهاند و اثرى از آنان باقى نمانده ، زنده مىگرداند ؟ ! خداوند براى اينكه ثابت كند چگونه آنان را زنده خواهد نمود ، او را ميراند و پس از صد سال زنده كرد ، در حالى كه خوراكيهاى همراه وى ، تازه مانده و هيچ تغييرى نكرده بود و « الاغ » او نيز ، در
هامش
( 1 ) قرآن از « صاحب الاغ » تنها به « آن كسى كه بر قريهء ويرانشدهاى گذشت » ياد كرده و در تاريخ نام او مختلف آمده است . بعضى از آنان نام او را « عزير » و بعضى ديگر « ارميا » ذكر كردهاند . و هر دو اسم در اخبار مذهبى نيز نقل شده است . و اختلافهاى ديگرى در خصوصيات اين قصه وجود دارد . ( ر . ك : بحار ، ج 7 ، 10 و 14 و . . . طبرى ، ج 1 و تفسير آيهء 259 از سورهء بقره ) .