دعا كند و جوابى نمىآمد و همگى مردند ، تا اينكه پسرم حسين به دنيا آمد ، باز نوشتم و خواهش دعا كردم ، و جواب آمد ، و او به حمد اللَّه برايم ماند .
5 - ابو عبد اللَّه بن صالح گويد : سالى ببغداد رفتم و پس از توقف چندى ، اجازهء خروج از ناحيهء مقدسه خواستم اجازهام ندادند ، و بيست و دو روز ديگر پس از رفتن قافله بنهروان در بغداد ماندم آنگاه براى روز چهارشنبه به من اجازه خروج دادند ، و گفتند : در آن روز بيرون رو ، من بيرون رفتم و نااميد بودم كه بقافله برسم چون بنهروان رسيدم ديدم قافله آنجاست و به مقدارى كه من شترم را علف دادم آنجا بودند آنگاه كوچ كردند و من نيز همراه آنها رفتم ، و آن حضرت در حق من دعا كرده بود بسلامت بروم و به حمد اللَّه هيچ بدى نديدم .
6 - و از محمد بن يوسف روايت كرده كه گفت : زخمى در اطراف نشيمنگاه من پيدا شد به پزشكان نشان دادم و پولها خرج كردم و دواها مؤثر واقع نشد ، پس نامهء بناحيهء مقدسه نوشتن و خواهش دعا كردم جواب آمد : خدا لباس عافيت و بهبودى به تو بپوشاند ، و تو را در دنيا و آخرت با ما قرار دهد ، هفته تمام نشد كه بهبودى يافتم و آنجا كه زخم بود به كلى خوب شد ، پس دكترى از هم كيشان خود را خواستم و جاى زخم را به او نشان دادم ، او گفت : ما دوائى براى اين زخم نميدانيم و بىگمان از ناحيهء خداوند شفا و بهبودى يافتهاى .
7 - على بن حسين يمانى گويد : من در بغداد بودم و قافلهء از يمنىها آمادهء حركت و رفتن شدند و
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٣٥