تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
آن فرستاده بيرون آمد و احمد بن محمد بن عيسى برخاست و فرستاده با من خلوت كرد و احمد كمى راه رفته به عقب برگشت و در جايى كه سخن ما را مىشنيد ايستاد ، پس آن فرستاده گفت : آقايت تو را سلام مىرساند و ميفرمايد : من از دنيا ميروم و امر امامت بفرزندم على منتقل خواهد شد ، و او پس از من بر شما همان حقى را دارد كه من پس از پدرم بر شما داشتم ، سپس فرستاده برفت و احمد بنزد خيرانى بازگشت ، ( خيرانى گويد : چون احمد بازگشت ) به من گفت : چه به تو گفت ؟ خير بود ! احمد گفت : من كه شنيدم آنچه او به تو گفت ، و آنچه شنيده بود براى من بازگو كرد ، من گفتم : اين كارى كه تو كردى خدا بر تو حرام كرده بود زيرا خدا فرمايد : « تجسس نكنيد » ( سورهء حجرات آيهء 12 ) ؟ حال كه شنيدى پس بر اين سخن گواه باش شايد روزى بدان محتاج و نيازمند شويم ، و مبادا تو موقع آن به كسى اظهارش كنى ! . خيرانى گويد : چون بامداد آن شب شد من عين آن پيغام را كه فرستادهء حضرت به من گفته بود در ده نسخه كاغذ نوشته و آنها را مهر زده و بده نفر از بزرگان و وجوه شيعه سپردم و به آنان گفتم : اگر پيش از آنكه من اين كاغذها را از شما بخواهم مرگ من فرا رسيد شما آنها را باز كنيد و بدان چه ميان آنها نوشته شده رفتار كنيد ، چون حضرت جواد عليه السّلام از دنيا رفت من از خانهء خود بيرون نرفتم تا آگاه شدم كه بزرگان شيعه در خانهء محمد بن فرج انجمن كرده و در امر امامت بگفتگو پرداخته‌اند ، پس محمد بن فرج نامهء به من نوشت و مرا از انجمن شدن آنان در منزلش آگاه ساخته و نوشته بود : اگر ترس فاش شدن مطلب نبود من با اين گروه بنزد تو مىآمدم ، و من ميل دارم كه تو سوار شده پيش من