تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
و روزى وليد بن عبد الملك ( از روى پند و اندرز ) به پسرانش گفت : اى پسران من بر شما باد به ( پيروى ) دين ، زيرا من نديدم كه دين پايهء چيزى را بگذارد ، و دنيا ( بتواند ) آن پايه و بنا را فرو ريزد ، ولى ( بسيار ) ديدم كه دنيا پايه‌ها نهاد ( و بناها ساخت ) و دين همهء آنها را فرو ريخت ( آنگاه از باب نمونه اين جريان را گوشزد آنان كرده گفت : ) من هميشه از نزديكان و فاميل خود مىشنيدم كه على بن ابى طالب عليه السّلام را دشنام ميدهند و ( خاك روى ) فضائل او ( ريخته آن ) را دفن ميكردند ، و مردم را بكينه و دشمنى با او وادار ميكردند ، ولى همهء اين كارها جز اينكه او را بدلها نزديك ميكرد كار ديگرى از پيش نميبرد ، و ( ميديدم كه ) كوشش ميكردند خود را بمردم نزديك نمايند ولى همهء اين كوششها جز دورى ايشان از دلها ( و تنفر مردم از آنها ) چيزى نمىافزود . و در اينكه كار به جائى رسيد كه فضائل امير المؤمنين عليه السّلام را پنهان ميكردند و نميگذاردند علماء و دانشمندان آنها را گوشزد مردم كنند براى هيچ خردمندى جاى ترديد نيست ، و بطورى ( در اين راه كوشيدند ) كه هر گاه مردى ميخواست حديثى از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كند نمىتوانست ( بصراحت ) آن را به آن حضرت نسبت دهد و نام و نسب او را بر زبان جارى سازد و از روى ناچارى ميگفت : براى من حديث كرد مردى از اصحاب رسول خدا ( ص ) ! يا اينكه ميگفت : مردى از قريش براى من چنين روايت كرد ! و برخى ميگفتند : پدر زينب براى من اين حديث را گفت . و عكرمة از عايشه در حديث بيمارى رسول خدا ( ص ) و داستان مرگ آن حضرت حديث كند كه در ضمن نقل داستان عايشه گفت : پس رسول خدا ( ص ) از خانه بيرون آمد و به دو تن از خاندان خود تكيه كرده بود كه يكى از آن دو فضل پسر عباس بود ، و چون عكرمة اين حديث را از عايشه براى عبد اللَّه بن عباس نقل كرد ، ابن عباس بعكرمة گفت : آيا آن مرد ديگر را ميشناسى ؟ گفت : نه ، عايشه نامش را براى من نگفت ، ابن عباس