و اين صفات ، معانى قديمى هستند كه زايد بر ذات و قائم به ذات او مىباشند .
[ نظر بهشميه در مورد مساوى بودن خدا با ذوات ديگر ]
و گروه « بهشميّه » « 1 » قايلند كه خداوند با ذوات ديگر مساوى است و فقط با حالت و وصفى بنام « الوهيت » با آنها متفاوت است . و اين حالت الوهيت موجب چهار حال ديگر براى خداست كه عبارتند از : قادريت ، عالميت ، حييّت و موجوديت . و حال در نزد اينان ، صفتى براى موجود است در حالى كه خودش نه موصوف به موجود است و نه به عدم . و خداوند به اعتبار اين قادريت ، قادر و به اعتبار اين عالميت ، عالم است و همينطور در ساير صفات . و باطل بودن اين ادعا بديهى است ، زيرا يك شىء يا موجود است و يا معدوم است ، چراكه حالت واسطهاى بين وجود و عدم نداريم .
و اما حكما و محققين از متكلمان گفتهاند كه خداوند ذاتا قادر و عالم است و نيز در ساير صفات ذاتى همين گونه است .
و اگر در سخنانمان مىگوييم : ذاتى است كه عالم و قادر است ، و از آن زيادت صفت توهّم مىشود ، بايد دانست كه اين مفاهيم ، امورى اعتبارى و در ذهن هستند و نه در خارج ، و همين نظر حق است .
دليل ما اين است كه اگر قادر بودن خدا بخاطر قدرت و يا قادريتى خارج از ذات باشد ، و يا عالم بودن خداوند بخاطر علم و يا علميتى خارج از ذات باشد و يا در ساير صفات چنين باشد ، نيازمندى خداوند به غير خودش در اتصاف به صفات لازم مىآيد . چون اين معانى و احوال ، قطعا با ذات خداوند تغاير دارند . و هر نيازمند به غير ، ممكن الوجود است . پس اگر صفات خدا زايد بر ذاتش باشد ، ممكن الوجود خواهد بود و اين ، خلاف فرض است .
هامش
( 1 ) . پيروان ابو هاشم عبد السلام را گويند . وى پسر محمد بن عبد الوهاب جبائى است و اين دو از معتزليان بصره هستند . پيروان پدر را « جبائيه » مىگويند . ر . ك : ملل و نحل ، شهرستانى ، ج 1 ، ص 73 ، منشورات شريف رضى ، قم ، 1367 ه . ش .