حالا مخلوط شدهايم » . پرسيدم : « چه چيزى شما را به اين ديار كشانيد ؟ » جواب داد : « نمىدانم » . گفتم : « بىشك شما اعقاب قتلهء حسين ( ع ) هستيد ، آنها كه از دست مختار بن ابى * عبيد گريختند » . پرسيد : « شما از كجا مىدانيد ؟ » گفتم : « از اخبار ثبتشده دربارهء جمعى از قتله حسين ( ع ) كه به دربند گريختند » . 3 سپس ، فرداى آن روز ، مردى همراه جمعى نزد من آمد و مدتى گفتگو كرديم . در ميانشان مردى بود سالخورده به نام محمد بن عمران ، و من از او دربارهء اقامتشان در آن ديار و اينكه چه شد كه در آنجا ساكن شدند و به وطن خود بازنگشتند ، پرسشهايى كردم . او گفت : « اينجا وطن ما شده است » . پرسيدم : « چگونه است كه عربى را فراموش نكردهايد ؟ » جواب داد : « ما اين زبان را به يكديگر مىسپاريم و آن را از ياد نمىبريم ؛ هر مادرى با طفل خود فقط به عربى سخن مىگويد و طفل با عربى بار مىآيد » . گفتم : « اوضاع و احوالتان در اينجا چگونه است ؟ » گفت : « خوب است ، ما با ديگران كارى نداريم و اين زمينها پنج فرسخ در پنج فرسخ ملك ماست ، و هرچه بخواهيم مىكاريم و كسى با ما دشمنى ندارد . اين امير دربند با ما به نيكويى رفتار مىكند و هرآنچه نياز داشته باشيم بفراوانى مىدهد . در زمان همهء حاكمان چنين بود و همهشان با ما رابطهء خوبى داشتند » . سپس افزود : « بدان كه ما از دست مختار * بن عبيد گريختيم ، و قبيلهء ديگرى هم گريخت ، امّا نه ما و نه آنها ( به دست او ؟ ) گرفتار نشديم . مىدانى آن خويشان ما كجا هستند و نظرشان دربارهء اين محل چيست ؟ » گفتم كه گروه ديگر ( العصابه ) به موصل و كوههاى جزيره گريختند ، و مختار به ابراهيم الاشتر النخعى دستور داد به آنان بتازد ؛ و آنان منهزم شدند و به ولايت ميفارقين ( كذا ) گريختند . 4 سپس او به عبد اللّه بن مساور دستور داد ، و او نيز از پى ايشان
تاريخ شروان و دربند ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: ولاديمير مينورسكى
ص٣٣٣