كه « در فاصلهء ده فرسخى خارج شهر قرار داشته ، در ميان كوه ، و در آنجا دو دهكدهء بزرگ ايجاد كردهاند » .
ابن ازرق در دنبالهء مطلب مىافزايد ( گ 64 ر ) : « و آنان را در 549 / 1154 ديدم ، چه به شهر تفليس رفته و يك زمستان را در آنجا گذرانده بودم . آنگاه به خدمت شاه ابخاز درآمدم كه امير تفليس بود ، و در التزام ركاب او با لشكر حركت كردم . شاه در قلمرو مملكت خود از جانبى به جانب ديگر و از اين سو به آن سو در حركت بود . من در خدمت شاه بودم و چند روزى در دربند خزران ( ضبط : خيزران ) ، كه گويند اول بار خسرو قبادان آن را بنا كرد ، بهسر برديم . شاه لشكر را در درّهاى ( مرج ، يا برجى ؟ ) نزديك كوه رها كرد . ملك دربند ، امير ابو المظفّر ، به خارج آمد تا در حق شاه ابخاز اداى احترام كند و برايش خدمه ( و آنچه نياز ) اقامت و ضيافت بود ، هديه آورد . چه او داماد شاه ابخاز بود و دختر وى را در تزويج داشت . شاه ابخاز ديمترى پسر داود و از داووديان 2 بود و حسام المسيح لقب داشت . شاه و لشكرش در آن درّه ( برج ؟ ) اقامت كردند ، و من نيز با آنان بودم . هنوز ساعتى نگذشته بود كه از دهكدههايى كه گفتم جمعيتى به سوى لشكر آمد . مردى را ديدم كه از كنار اقامتگاه من گذشت و به عربى سخن مىگفت . تعجب كردم و از او پرسيدم : « جوان اهل كجايى ، در اين سرزمين هيچ عرب زبانى ( مستعراب ) نديدهام ؟ » ، او پاسخ داد : « از آن دهكده مىآيم » ، و به دهكدهاى بر فراز پرتگاهى در ميان كوه اشاره كرد . گفتم : « اين زبان عربى از كجاست ؟ » گفت : « من و همهء كسانى كه در دهكدهاند عربيم و عرب زبان » . پرسيدم : « چه مدت در اينجا بودهايد ؟ » جواب داد : « تقريبا پانصد سال مىشود كه به اينجا آمدهايم » .
پرسيدم : « از كدام قبيلهايد ؟ » گفت : « ما از بنى اميه ، كنده و قبايل ديگريم و
تاريخ شروان و دربند ( فارسى ) — صفحة 332
مساهمون: ولاديمير مينورسكى
ص٣٣٢