به آن نزديك نمىشوند ، بنشين تا تو را از آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و با چشمم ديدم ، آگاه كنم :
رسول خدا صلى الله عليه و آله با زينب دختر جحش ازدواج كرد ، وليمه داد و وليمهاش جيش « 1 » بود ، ده نفر ده نفر از مؤمنان را دعوت مىكرد . وقتى غذاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را مىخوردند ، به گفتارش مأنوس وخواستار نگريستن به چهرهاش مىشدند .
رسول خدا مىخواست كه راحتش گذارند و خانه برايش خلوت شود ، چون مدّت خيلى كوتاهى از ازدواج او با زينب دختر حجّش گذشته بود و آزار مؤمنان را نمىپسنديد ، لذا خداوند سبحان نازل فرمود : « يا ايها الّذين آمنوا لا تدخلوا بيوت . . . » . . .
سپس به خانهى امسلمه دختر اميّه رفت . شب و صبح و روز او ، از آنِ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود . روز كه بالا آمد ، على به آستانهى در رسيد . به آهستگى در زد ، رسول خدا در زدنش را شناخت و امسلمه آن را ناشناخته قلمداد كرد .
فرمود : اى امسلمه به پا خيز و در را باز كن .
گفت : اى رسول خدا ! اين چه كسى است كه جايگاهش به آنجا رسيده كه به نيكويىهاى من بنگرد ؟
پيامبر خدا با حالت خشمگين - به او فرمود : هر كس پيامبر را اطاعت كند ، به تحقيق كه خداوند را اطاعت كرده است ، به پا خيز و در را باز كن . پُشتِ در مردى است كه نه نادانى و نه شتابزدگى و نه عجله در كار دارد ، خداوند و پيامبرش را دوست مىدارد و خداوند و پيامبرش او را دوست مىدارند . اى امّسلمه ، او دو ستون دَر را گرفته ، در را نمىگشايد و وارد خانه نمىشود تا جاى پا از او پنهان شود .
امسلمه به پا خاست ، در حالى كه نمىدانست چه كسى بر آستانهى دَر است . ليكن صفت و ستايش او را حفظ كرد . به طرف در رفت ، در حالى كه مىگفت : آفرين آفرين به مردى كه خداوند و پيامبرش را دوست مىدارد و خداوند و پيامبرش او را دوست مىدارند . دَر را باز كرد . ديد على دو ستون در را گرفته ، و همواره ايستاده بود تا جاى پا
هامش
( 1 ) . گياهى بلند با خوشهاى پر از دانه .