تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
رهونه بها ، فهو يعضّ يده ندامة على ما أصحر له عند الموت من أمره ، و يزهد فيما كان يرغب فيه أيّام عمره ، و يتمنّى أنّ الّذي كان بغبطه بها و يحسده عليها قد حازها دونه ( 18 ) فلم يزل الموت يبالغ في جسده حتّى خالط سمعه ، فصار بين أهله لا ينطق بلسانه ، و لا يسمع بسمعه : يردّد طرفه بالنّظر في وجوههم ، يرى حركات ألسنتهم ، و لا يسمع رجع كلامهم . ( 19 ) ثمّ ازداد الموت التياطا به ، فقبض بصره كما قبض سمعه ، و خرجت الرّوح من جسده ، فصار جيفة بين أهله ، قد أوحشوا من جانبه ، و تباعدوا من قربه . بدرستى كه هلاك شد گروهاى او بدان اموال ، پس او بدندان بگيرد دست خود را [ به ] پشيمانى بر آنچه ظاهر شد مر او را نزديك مرگ از كار او ، و بى رغبت شود در آنچه بود كه رغبت مى كرد در او روزهاى عمر خود ، و آرزو خواهد بدرستى آنك بود كه پژمان برد او را بدان [ اموال ] ، و حسد برد او را بر آن بدرستى كه ببرده بودى آن [ اموال ] را نه او . ( 18 ) پس هميشه مرگ مبالغت مى نمايد در تن او ، تا كه بياميخت شنيدن او ، پس گشت و گردد ميان اهل خود [ كه ] سخن نگويد به زبان خود ، و نشنود به گوش خود ، گرداند چشم خود را به نگرستن در روهاى ايشان ، بيند حركت هاى زبان هاى ايشان ، و نشنود باز گردانيدن سخن ايشان . ( 19 ) پس زياده شود مرگ [ و ] مردن [ به ] وا دوسيدن به او ، پس فرا گيرد چشم او [ را ] همچنان كه فرا گرفت گوش او را ، و بيرون شود روح از تن او ، پس گشت مردار ميان اهل خود ، بدرستى كه وحشت گرفتند از پهلوى او ، و دور شوند از يكديگر از نزديكى او ، [ يارى