از اين سخن لازم آمدى و درست شدى كه : هر چيزى ، از آن روى كه وجود خاص او است ، يگانه و متحد است ؛ و او را بهره نيست . و نتواند بود كه در مايهاى معنى چيزى بود كه اين وصف دارد ؛ يعنى هيچ معنى يگانه - از آن روى كه يگانه است - در مايه نتواند بود ، چنان كه وى را ، در بودن مايه ، اجزا نبود ؛ و متحد و يگانه بود ، مگر كه محل او از جسم يگانه بود .
و اين محال است ؛ زيرا كه « جزو لا يتجزى » محال است ، و نقطه محل چيزى نتواند بود .
پس اگر محل او از جسم يگانه بود ، لازم آيد كه همو جسم در جسم داخل بود ؛ زيرا كه صورتى كه در جسم است « مفصل الاجزاء » است . يعنى هر جزوى را از جسم ، جزوى از صورت در او است ؛ و هيچ يگانگى و اتحاد ندارد . پس اگر محل او يگانه بود ، جسم در جسم داخل بود ، و اين محال است .
درست شد كه : صورت معقول در مايه نيست ؛ و در هيچ جزو از مايه نيست . چنان كه لازم آيد كه چون در او بود ، در مايه بود ، و لابد وى را محل است از ذات مردم .
پس لازم آيد كه : محل معقولات از مردم ، جوهرى است مفارق كه قائم به ذات خويش است ؛ و حقيقت مردم آن است .
ترجمه رساله اضحويه ( فارسي ) — صفحة 74
مساهمون: أبو علي سينا
ص٧٤