بازمانده باشد از ملابسهء شهوات در دل ايشان همچون اثر آن نجاستها و تلخيها بود كه در گلو و زبان و اندام وى بمانده بود ، و رسواتر و عظيمتر .
و معنى كار آن جهان را در اين جهان مثالى نيابند ، و لكن اين نمودگارى اندك است شرح يك آتش را كه در دل و جان افتد - و كالبد از آن بىخبر - كه آن را آتش شرم و تشوير گويند .
صفت آتش سوم آتش حسرت ، و اين محروم ماندن بود از جمال حضرت الهيت و نوميد شدن از يافتن آن سعادت . و سبب آن نابينايى و جهل باشد كه از اين جهان برده بود ؛ كه معرفت حاصل نكرده باشد به تعلم و مجاهده ، و نيز دل را صافى نكرده باشد تا جمال حضرت الهيت در وى بنمايد پس از مرگ ، چنان كه در آئينهء روشن نمايد ؛ كه زنگار معصيت و شهوات دنيا دل وى را تاريك گردانيده باشد تا در نابينايى بماند .
و مثال اين آتش چنان بود كه تقدير كنى « 1 » كه تو با قومى ، به شب تاريك ، جايى رسيدى كه آنجا سنگريزهء بسيار بود كه لون وى نتوان ديد . ياران تو گويند : « چندان كه توانى از اين سنگريزهها بردار ، كه ما شنيدهايم كه اندر اين منفعت بسيار است . » و هر كسى از ايشان چندان كه توانند برگيرند ، و تو هيچ برنگيرى ، و گويى كه « اين حماقتى تمام باشد كه به نقد رنج بر خويشتن نهم و بار گران مىكشم و خود ندانم كه فردا اين به كار آيد يا نه . » پس ايشان آن بار گران مىكشند و از آنجا بروند ، و تو دست تهى از آنجا با ايشان همىروى و بر ايشان همىخندى و ايشان را به احمقى گرفته و بر ايشان افسوس مىكنى « 2 » و مىگويى كه « هر كه را عقل بود و زيركى باشد ، آسان و آسوده مىرود چنان كه من مىروم ؛ و هر كه احمق بود از خويشتن خرى سازد و بار همىكشد بر طمع محال . » چون روز شود و به روشنايى رسند نگاه كنند ، آن همه گوهر و ياقوت سرخ باشد و قيمت هر يكى از آن ، صد هزار دينار بود : آن قوم حسرت مىخورند كه چرا بيشتر برنگرفتيم ، و تو از غبن آنكه هيچ برنگرفتى هلاك مىشوى و آتش آن حسرت در جان تو افتد . پس ايشان آن بفروشند و ولايت روى زمين بدان بگيرند و نعمتها چنان كه مىخواهند مىخورند و آنجا كه مىخواهند مىباشند و تو را گرسنه و برهنه مىدارند و به بندگى گيرند و كار سخت مىفرمايند . و هر چند تو گويى : « از اين نعمت خويش مرا نصيبى كنيد . » -
أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ قالُوا إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرِينَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً
« 3 » .
هامش
( 1 ) . تقدير كنى ، فرض كنى ، تصور كنى .
( 2 ) . افسوس كردن ، ريشخند كردن .
( 3 ) . ( قرآن ، 7 / 50 و 51 ) بر ما ريزيد و ما را دهيد لختى از اين آب بهشت ، و طعام دهيد ما را از آنچه اللّه شما را روزى كرد .
بهشتيان گويند [ در جواب ايشان ] كه اللّه حرام كرده است طعام و شراب بهشت بر كافران ، ايشان كه دين خويش به بيگارى و بازى گرفتند .