عزّ و جلّ - حمايت مىكنند تا آنگه كه صفقهء « 1 » دنيا بر صفقهء دين اختيار كنند : چون اين بكردند خداى - تعالى - ايشان را دروغزن مىگويد ، كه گفت « لا إله الا اللّه » باز اين « 2 » معاملت دروغ بود » .
پس ، از اين جملت بشناختى كه : اهل بصيرت به مشاهدت باطن بينند كه از عذاب القبر كه خواهد رست ، و بدانند كه بيشتر خلق بخواهند رست و لكن در مدت و در شدت تفاوت بسيار بود ، چنان كه در علاقت ايشان با دنيا تفاوت بسيار بود .
راه آزمايش ايمنى از عذاب قبر
همانا كه گروهى از احمقان و مغروران گويند كه « اگر عذاب القبر اين باشد ، ما از اين آزاديم ؛ كه ما را با دنيا هيچ علاقتى نيست و هستى و نيستى آن به نزديك ما يكى است . » و اين دعوى محال باشد و تا نيازمايد بنداند . اگر چنان است كه هر چه وى راست دزد ببرد و هر قبول كه وى راست به ديگرى شود - از اقران وى - و هر مريدى كه وى راست از وى بگردد و وى را مذمت كند ، آن در دل وى هيچ اثر نكند و همچنان باشد كه مال ديگرى برند و قبول ديگرى باطل شود ، آنگاه اين دعوى راست بود . و باشد كه گويد : « من بدين صفتم . » و مغرور « 3 » بود : تا از وى بندزدند و از وى بنگردند ، بنداند . پس بايد كه مال از خويشتن جدا كند و از قبول بگريزد و خود را بيازمايد ، آنگه اعتماد كند ؛ كه بسيار كس بود كه پنداشت كه وى را با زن و كنيزك هيچ علاقتى نيست ، چون طلاق داد يا بفروخت ، آن آتش عشق كه در دل وى پوشيده بود باز ديدار آمد و ديوانه و سوخته گشت .
پس هر كه خواهد كه از عذاب القبر رسته باشد ، بايد كه وى را با هيچ چيز از دنيا علاقت نبود الّا به ضرورت . چنان كه كسى را به طهارت جاى حاجت بود : وى را دوست دارد به ضرورت ، و بخواهد كه از آن برهد . پس بايد كه حرص وى بر طعام به معده رسانيدن همچنان بود كه بر فارغ كردن معده از طعام ؛ كه هر دو ضرورت است . و همه كارهاى ديگر همچنين .
پس اگر دل از اين علاقت خالى نتواند كرد ، بايد كه با مواظبت بر عبادت و بر ذكر خداى - تعالى ، انس ذكر بر دل خويش غالب گرداند - چنان كه غالب شود اين دوستى بر دوستى دنيا - و از خويشتن حجّت و برهان مىخواهد بدين معنى ، به متابعت شريعت و تقديم فرمان خداى -
هامش
( 1 ) . صفقه ، معامله .
( 2 ) . باز اين ، با اين ، با وجود اين . . .
( 3 ) . مغرور ، فريفته ، دستخوش فريب .