ادلّهء اربعه است ، از آن جهت كه در علم اصول از حجيّت و دليليّت آنها بحث مىشود ( كه بناء على هذا بحث از حجيّت ، از عوارض و احوالات موضوع است و نه خود موضوع ) و يا از آنچه پس از ( اثبات ) دليل بودن آنها بر آنها عارض مىشود ، بحث مىگردد .
و شايد اين سخن صاحب فصول موافق با اين تعريف علم اصول باشد كه گفتهاند :
هو اعلم بالقواعد الممهدة لاستنباط الاحكام الفرعيّة عن ادلتها .
2 - ولى بر اساس رأى كسانى كه آن را از اصول عمليّه مىدانند ، در مسئله اصولى بودن آن ، ابهام و پيچيدگى وجود دارد . ( چرا ؟ ) زيرا در اين صورت استصحاب قاعدهاى است كه از سنّت استفاده شده ، و سخن گفتن پيرامون آن ، سخن گفتن در احوال سنّت نيست ، بلكه نظير قاعدههاى ديگرى است كه از كتاب و سنّت استفاده مىشوند ؛ درحالىكه مسئله اصولى ، مسألهاى است كه به كمك آن اين قاعده از گفتار معصوم عليه السّلام كه فرمود : يقين را با شكّ نشكن ، استنباط مىشود . و اين مسائل اصولى ، مسائلى هستند كه از احوال طريق خبر و از احوال الفاظى كه در طريق خبر واقع شدهاند ، بحث مىكنند .
پس : اين قاعده نظير قاعدهء برائت ، اشتغال و قاعده نفى ضرر و نفى حرج است كه از قاعدههاى فرعى بوده و متعلّق به عمل مكلّف مىباشند .
البته در زير اين قاعده ، مسئله اصولى نيز درج مىشود ، كه استصحاب در آن جارى مىگردد ، همانطورىكه احيانا در زير ادلّهء نفى حرج ، مسئله اصولى درج مىشود تا با نفى حرج ، يقين به نبودن معارض پيدا كند .
* * *
تشريح المسائل
* مقدمة بفرمائيد هر دانشى بطور كلّى داراى چند جزء است ؟
داراى سه جزء است : 1 - موضوع 2 - مسائل 3 - مبادى .
* موضوع علم و يا دانش چيست ؟
آن چيزى است كه در آن علم از عوارض و احوالات آن بحث مىشود ، فى المثل :
1 - موضوع علم كلام ، مبدأ و معاد است و لذا در اين علم از احوالات مبدأ و معاد بحث و گفتگو مىشود .