( حكيم بن جبله ) در مقابل آنها قيام كرد و به مبارزه برخاست . پس او را با هفتاد تن از مردم صلح طلب و آرام از بصريان كه بنام « مثفنين » معروف بودند كشتند زيرا پينه كف دستشان مانند پينهء سينه شتر شده بود .
« يزيد بن حارث يشكرى » از بيعت با آنان امتناع ورزيد و به طلحه و زبير گفت از خدا بترسيد نخست ما را به بهشت كشانديد . در پايان ما را به دوزخ مكشانيد و بما تكليف مكنيد كه مدعى را تصديق كنيم و عليه غايب حكم دهيم .
دست راست مرا على ابن ابو طالب ( ع ) با بيعت به خويش مشغول داشته است . اينك دست چپ من آزاد است اگر مىخواهيد آن را بگيريد . « پس گلوى او را چندان فشردند تا جان سپرد . خداى او را بيامرزاد . و » عبد الله بن حكيم تميمى « بر پاى خاست و گفت :
« اى طلحه آيا اين نامه را مىشناسى ؟ » گفت آرى نامه منست بسوى تو .
پرسيد به ياد دارى كه در آن چه نوشته اى ؟ گفت آن را براى من بخوان ! .
نامه را خواند . در آن نامه از عثمان بد گفته بود و به قتل او دعوت كرده بود .
او را از بصره بيرون كردند . « عثمان بن حنيف انصارى » عامل مرا به نيرنگ گرفتند و مثله كردند و موهاى سر و روى او را كندند و گروهى از شيعيان را با حيله كشتند گروهى از شيعيان شمشير كشيدند و پايدارى كردند و جنگيدند تا شرف ديدار
كشف المحجة لثمرة المهجة ( فانوس ) ( فارسي ) — صفحة 275
مساهمون: اسد الله مبشرى
ص٢٧٥