شبهت « 257 » جمع مىشود ، نفس مىخواهد كه حاجت خود بدان روا كند ، پس عملهاى صالح ظاهر گرداند ، و حق تعالى قسم ياد فرموده است كه جز عمل متقيان قبول نفرمايد .
و فرقهاى ديگر از ارباب اموال مالها به حكم بخل نگاه مىدارند ، پس به عبادتهاى تن كه در آن به خرج مال حاجت نباشد مشغول مىشوند ، چون نماز و روزه و ختم قرآن . ايشان مغرورند . زيرا كه بخل مهلك بر باطن ايشان مستولى است ، پس محتاجند كه آن را به خرج مال قمع كنند ، و به طلب فضيلتهايى مشغول مىشوند كه از آن بىنيازند . و مثال او [ مثال ] كسى است كه مارى در جامهء او در رود و بدان بر شرف هلاك باشد ، و او به ساختن سكنگبين مشغول شود تا صفرا را بدان ساكن گرداند . و كسى كه مار وى را بكشد به سكنگبين كى محتاج باشد ! و براى آن بشر را گفتند : فلان توانگر را نماز و روزه بسيار است . گفت : مسكين حال خود بگذاشته است و در حال ديگرى شروع كرده . و حال او گرسنگان را طعام دادن است و بر درويشان نفقة كردن . پس اين وى را افضل است از آن كه نفس خود را گرسنه دارد و نماز گزارد با آن كه دنيا جمع كند و درويشان را ندهد .
و فرقهاى ديگر بخل بر ايشان غالب است ، و نفس ايشان هرگز مسامحت نكند مگر به اداى زكات . آن گاه آن را از مال خبيث دهند كه در آن رغبتى ننمايند ، و از درويشان كسى طلبند كه خدمت ايشان كند و در حاجتهاى ايشان سعى نمايد ، يا كسى كه در مستقبل براى خدمتى به دو محتاج باشند ، يا كسى كه در جمله ايشان را در او غرضى بود ، يا به كسى دهند كه يكى از أكابر كه به حشمت او استظهارى تواند بود وى را معيّن كرده باشد تا نزديك او بدان منزلتى يابند و او به حاجتهاى ايشان قيام نمايد . و آن همه تباه كنندهء نيت و باطل كنندهء عمل است ، و صاحب آن مغرور است . پندارد كه مطيع خداى است ، و فاسق باشد ، چه به عبادت خداى عوضى از غير طلبيده است . پس امثال اين از غرور ارباب اموال بىشمار است ، و اين مقدار براى تنبيه بر أجناس غرور ياد كرديم .
و فرقهاى ديگر از عوام خلق ، از توانگران يا درويشان ، به حضور مجلسهاى ذكر فريفته [ 518 ] شدند و اعتقاد كردند كه آن ايشان را كافى و مغنى باشد « 258 » ، و آن را عادت ساختند ، و پنداشتند كه
هامش
( 257 ) شبهت ، در اصطلاح مال يا طعامى كه حلال بودن آن مورد ترديد باشد .
( 258 ) مغنى ، بىنياز كننده ، كفايت كننده ، در نسخهء خطى : آن ايشان را كافى و معينى باشد ، در عربى : و اعتقدوا ان ذلك يغنيهم و يكفيهم ( زبيدى 8 - 488 ) .