پس مردمان وى را متابعت نمودند ، او سوى ايشان نگريست ، گفت : بر چه مرا متابعت مىكنيد ؟ به خداى اگر دانيد كه من در خانهء خود چگونه باشم دو مرد از شما مرا متابعت نكند . و حسن گفت :
آواز نعلين پس مردان كم باشد كه دل احمقان را ثابت دارد . و حسن روزى بيرون آمد و گروهى وى را متابعت نمودند ، گفت : هيچ حاجتى داريد ؟ و الاّ اين حال از دل مؤمن چه باقى گذارد ؟
و آمده است كه مردى با ابن محيريز در سفر صحبت كرد ، و چون از وى جدا شد ، گفت :
مرا وصيت كن . گفت : اگر توانى كه بشناسى و تو را نشناسند ، و به روى و با تو نروند ، و بپرسى و از تو نپرسند ، بكن . و ايوب « 6 » به سفرى بيرون آمد ، مردمان بسيار وى را متابعت نمودند ، گفت : اگر نه آنستى كه مىدانم حق تعالى از دل من داند كه من اين را كار هم ، [ هر آينه ] از مقت حق تعالى بترسيدمى . و معمّر گفت كه ايوب را بر درازى پيراهن عتاب كردم ، گفت : شهرت در ماضى در درازى آن بود ، و امروز در چستى آن است . و يكى از ايشان گفت كه بر بو قلابه بودم ، مردى با گليم بر وى درآمد ، گفت : از اين « درازگوش بانگ كن » بپرهيزيد . و اشارت به طلب شهرت كرد .
و ثورى گفت : دو شهرت را كراهيت دارم : جامههاى نيكو و جامههاى بد ، چه چشمها سوى هر دو بنگرد . مردى بشر بن حارث را گفت : مرا وصيت كن . گفت : ذكر خود را خامل كن ، و طعمهء خود را حلال دار . و « حوشب » چون بگريستى گفتى : نام من به مسجد جامع رسيد . و بشر گفت : نشناسم مردى را كه دوست داشت كه معروف شود كه دينش نشود و رسوا نگردد . و نيز گفت : حلاوت آخرت نيابد شخصى كه دوست دارد ميان مردمان معروف شود .
بيان فضيلت خمول
( 1 ) پيغامبر - عليه السلام - گفت : ربّ أشعث اغبر ذى طمرين لا يؤبه له لو اقسم على اللّه لابرّه ، منهم البراء بن مالك ، اى ، بسا سبوسه سرى « 7 » گرد آلود صاحب دو جامهء كهن كه كسى از او باك ندارد ، اگر بر حق تعالى سوگند ياد كند حق تعالى سوگند او را راست گرداند ، از آن جمله براء بن مالك است .
و ابن مسعود روايت كرد كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : ربّ ذى طمرين لا يؤبه له ، لو اقسم على اللّه لابرّه ، لو قال : اللّهمّ انّى اسألك الجنّة لاعطاه الجنّة و لم يعطه من الدّنيا شيئا ، اى ، بسا صاحب دو جامهء كهنه
هامش
( 6 ) ايوب سختيانى ( زبيدى ) .
( 7 ) سبوسه ، سپيدهايى مانند سبوس كه گاه شانه كردن از سر ريزد ، سبوسه سر ، آن كه سرش مبتلا به سبوسه باشد .