پس دست بر كتف وى زد و گفت : أبشري فو اللّه انّك لسيّدة نساء اهل الجنّة ، اى ، مژده دهم تو را كه به خدا قسم كه تو سيّدهء زنان اهل بهشتى . گفت : پس آسيه بنت مزاحم ، قوم « 120 » فرعون ، و مريم دختر عمران كجا باشند ؟ گفت : آسية سيّدة نساء عالمها و مريم سيّدة نساء عالمها و خديجة سيّدة نساء عالمها و أنت سيّدة نساء عالمك . انّ كنّ في بيوت من قصب لا أذى فيها و لا صخب ، اى ، شما در خانههاى از درّ مجوّف باشيد كه در آن هيچ رنجى و بانگى نبود . پس پيغامبر - عليه السلام - وى را گفت : اقنعى بابن عمّك فو اللّه لقد زوّجتك سيّدا في الدّنيا و سيّدا في الآخرة ، اى ، قناعت كن به پسر عم تو ، به خداى كه تو را به كسى دادهام كه در دنيا مهتر است و در آخرت مهتر .
پس اكنون در حال فاطمه بنگر . و او جگر گوشهء پيغامبر - عليه السلام - بود ، چگونه درويشى را بگزيد و مال را بگذاشت . و هر كه احوال انبيا و اوليا و اقوال ايشان و آن چه در اخبار و آثار آمده است مراقبت كند ، در شك نشود كه فقد مال به از وجود آن و صرف آن است در خيرات . چه كمتر آن چه در مال است ، با گزارد حقها و احتراز از شبهت و صرف در خيرها ، مشغولى است به اصلاح آن و بازماندن از ذكر خداى ، چه ذكر خداى جز با فراغت نباشد ، و با مشغولى مال فراغت نبود .
و آمده است از جرير ، از ليث كه مردى با عيسى - عليه السلام - صحبت كرد و گفت : با تو باشم . پس هر دو برفتند و به لب جويى رسيدند ، پس بنشستند تا چاشت خوردند ، سه گرده داشتند ، هر يكى يكى بخورد و يكى از آن باقى ماند ، پس عيسى - عليه السلام - سوى جوى رفت و آب خورد ، و چون باز آمد گرده نيافت ، گفت : گرده كه برد ؟ آن مرد گفت : ندانم . پس هر دو برفتند ، و ماده آهويى بديدند كه با او دو برّه بود ، پس عيسى يكى را از ايشان بخواند و او بيامد ، پس آن را ذبح كرد و بريان فرمود و هر دو بخوردند ، پس آن آهو بره را گفت : به فرمان خداى برخيز . او برخاست و برفت ، پس آن مرد را گفت : بدان خدايى كه اين آيت را به تو نمود ، از تو [ 340 ] مىپرسم آن گرده كه برد ؟ گفت : ندانم . آن گاه به وادى آبى رسيدند ، عيسى - عليه السلام - دست آن مرد گرفت و هر دو بر آن رفتند ، و چون از آن بگذشتند گفت : بدان خداى كه تو را اين آيت نمود از تو مىپرسم كه آن گرده كه برد ؟ گفت : ندانم . آن گاه به بيابانى رسيدند ، عيسى خاكى
هامش
( 120 ) قوم ، همسر .