( 1 ) محمد : به ناچار بايد بيعت كنى .
اسماعيل : از بيعت من چه سودى مىبرى ، به خدا من فقط جاى نامى را در دفتر تو تنگ مىكنم .
محمد : ناچارى كه اين كار را بكنى - و در گفتار به او تند شد و سخنان درشت به او زد .
اسماعيل : پس جعفر بن محمد را نزد من حاضر كن ، شايد ما هم بتوانيم بيعت كنيم .
امام صادق را حاضر كردند .
اسماعيل رو به امام صادق : قربانت اگر صلاح مىبينى براى او حقيقت را بيان كن شايد خدا دست او را از ما كوتاه كند .
امام صادق ( ع ) : من تصميم گرفتم با او سخن نگويم ، هر نظرى در بارهء من دارد اجرا كند .
اسماعيل رو به امام صادق : تو را به خدا ياد دارى آن روز را كه نزد پدرت محمد بن على ( ع ) آمديم و دو جامهء زرد در بر داشتم و پُر به من نگريست و گريست ، به او گفتم : چرا گريه مىكنى ؟ به من فرمود : براى آن مىگريم كه تو دوران پيرى بيهوده كشته مىشوى و در خون تو دو بُز هم به هم شاخ نزنند ، من گفتم : اين پيش آمد چه وقت باشد ، فرمود : چون براى امر باطلى تو را بخوانند و نپذيرى ، آنگاه كه نظر كنى به آن قبيح كه شوم فاميل خود باشد و از خاندان امام حسن ، به منبر رسول خدا ( ص ) بر آيد و به امامت خود دعوت كند ، و خود را به نامى ( چون مهدى يا نفس زكيه ) كه از آن او نيست مىخواند ، در اين وقت تجديد عهد كن و وصيت نما ، زيرا او همان روز يا فردايش ( ترديد از امام است براى رفع ابهام و رفع اتهام به علم غيب يا از بعضى راويان است - از مجلسى ره )
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 663
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٦٣