( 1 ) حضرت ، پدرم به همراه من بر او وارد شد و آغاز سخن كرد و در ضمن به او مىگفت : قربانت ، تو مىدانى كه من از شما در سن بزرگترم و در تيرهء تو از تو سالمندتر هست ولى خدا عز و جل به تو فضلى داده كه به هيچ كدام نداده و من به اعتماد بر و احسانت نزد تو آمدهام و قربانت ، مىدانم كه اگر شخص تو دعوت مرا اجابت كنى هيچ كدام از اصحابت تخلف نكنند و دو تن از قريش يا ديگران با من مخالفت نكنند .
امام : تو ديگران را نسبت به خود مطيعتر يا بى و به من نيازى ندارى و من كمكى ندارم به تو بكنم ، به خدا تو خودت مىدانى كه بسا من آهنگ رفتن بيابان كنم و توان آن را در خود نبينم و گاهى قصد حج كنم و جز با خستگى و رنج و سختى بر خودم نتوانم بدان رسيد ، ديگران را بخواه و از آنها كمك بگير و به آنها هم مگو كه نزد من آمدى .
عبد الله بن حسن : حقيقت اين است كه مردم همه چشم به تو دارند و اگر شما دعوت مرا اجابت كنى احدى مخالفت نكند ، من به شما حق مىدهم كه از شركت در نبرد و هر ناگوارى بر كنار باشى .
راوى گويد : در اينجا جمعى مردم به جلسه خصوصى وارد شدند و سخن ما را قطع كردند ، پدرم گفت : قربانت ، چه مىفرمائى ؟ فرمود : ان شاء الله همديگر را ملاقات مىكنيم ، پدرم گفت : به وضعى نيست كه من دوست دارم ؟ فرمود : ان شاء الله مطابق خواست شما است از نظر مصلحت بينى براى تو ، سپس به خانه برگشت و قاصدى نزد محمد كه در كوهى از كوههاى جهينه مخفى بود به نام اشقر و تا مدينه دو شب راه فاصله داشت فرستاد به او مژده داد و اعلام كرد كه براى انجام حاجت و دلخواه او اقدام
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 643
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٤٣