گفتم : نشانى چيست ؟ در دست او عصائى بود ، به زبان آمد و گفت : به راستى مولا و آقاى من امام اين زمان است و او است حجت .
( 1 ) 10 - حسين بن عمر بن يزيد گويد : خدمت امام رضا ( ع ) رسيدم و هنوز من آن روز واقفى مذهب بودم و پدرم از پدرش هفت مسأله پرسيده بود كه شش تا را جواب داده بود و يكى را جواب نداده بود ، گفتم : به خدا من همان سؤالات پدرم را از او مىكنم ، اگر مانند پدرش جواب داد ، دليل بر امامت او است من پرسيدم و او جوابهائى داد كه پدرش به پدرم داده بود كه من روز قيامت نزد خدا ترا مسئول مىدانم كه معتقدى ( برادر بزرگ او ) امام نيست ، آن حضرت دست به گردن نهاد و به او فرمود : آرى نزد خدا به دين عقيده بر من احتجاج كن و مرا مسئول كن هر گناهى دارد به گردن من باشد ، چون به آن حضرت وداع كردم فرمود : راست اين مطلب اين است كه هيچ كس از شيعيان ما به بلائى گرفتار نشود و بيمار نگردد و بر آن صبر كند جز اين كه خدا برايش اجر هزار شهيد نويسد .
با خود گفتم : از اين موضوع كه ذكرى نبود ؟ و چون رفتم و سفر كردم در ميان راه ريشهاى از پايم در آمد كه آن را عرق المدينى نامند و از آن سختى كشيدم و چون سال آينده حج كردم خدمت آن حضرت رسيدم و هنوز از دردم چيزى مانده بود و به آن حضرت از آن شكايت كردم و عرض كردم : قربانت ، دعاى حفظى به پايم بخوانيد و پاى خود را نزد او دراز كردم ، فرمود : اين پاى تو
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 625
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٢٥