تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
( 1 ) گويد : چه كس را در مدينه سر راهها نشانيد كه مرا بزنند . ( 2 ) 8 - محمد بن فلان واقفى ، گويد : من عموزاده‌اى داشتم به نام حسن بن عبد الله ، مردى بود زاهد و عابدترين اهل عصر خود ، سلطان از هيبت دين دارى و كوشش او در عبادت و تقوى حساب مىبرد و بسا در برابر سلطان سخن‌هاى درشت مىگفت و او را موعظه مى كرد و امر به معروف و نهى از منكر مىنمود و سلطان به مصلحت خود از او در خورد مىكرد و متحمل مىشد ، هميشه بر اين وضع بود تا روزى ابو الحسن موسى ( ع ) وارد مسجد شد و او هم در مسجد بود ، چون چشم امام به او افتاد اشاره كرد و نزد آن حضرت آمد به او فرمود : اى ابو على ، من اين روشى كه تو دارى بسيار دوست دارم و دل پسند است جز اين كه تو معرفت ندارى ، بايد دنبال معرفت باشى ، عرض كرد قربانت ، معرفت چيست ؟ فرمود : برو دين را بفهم و حديث دريافت كن ، عرض كرد : از چه كسى ؟ فرمود : از فقهاء اهل مدينه و سپس آنها را به من عرضه كن ، گويد : رفت و احاديثى نوشت و آورد خدمت امام كاظم ( ع ) و براى او خواند ، امام همه را ردّ كرد ، و باز فرمود : برو معرفت ياد بگير . آن مرد به دين خود علاقه داشت و پيوسته به امام كاظم ( ع ) متوجه بود ، تا روزى كه آن حضرت به مزرعهء خود مىرفت ، در راه خدمت او رسيد ، و عرض كرد ، قربانت ، من در برابر خدا دامن شما را مىگيرم ، مرا به معرفت رهنمائى كن . گويد : امام او را از مقام امير المؤمنين ( ع ) مطلع كرد و آنچه بعد از رسول خدا ( ص ) پديد شد و كار آن دو مرد را ( ابو بكر و عمر ) به او گزارش داد ( يعنى توطئه و نيرنگ كودتاى آنها را براى
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 621 | الشيخ الكليني / محمد باقر كمره‌اى