( 1 ) اگر خدا خواهد تو را هدايت نمايد ) گويد : گفتم : قربانت ، شما هستيد آن امام ، فرمود : نه من اين را به تو نمىگويم ، با خود گفتم : از راه راست مسأله وارد نشدم ، سپس به او گفتم : قربانت ، براى شما امامى هست ، فرمود : نه ، در اين جا يك احترام و هيبتى از آن حضرت بر دل من وارد شد كه جز خدا عز و جل نمىداند بيش از آنچه در موقع تشرّف به حضور پدرش از او در دل من واقع مىشد .
سپس گفتم : قربانت ، از تو بپرسم چنانچه از پدرت مى پرسيدم ؟ فرمود : بپرس تا جواب بگيرى ولى فاش مكن ، اگر فاش كنى ، همان سر به باد دادن است ، از او پرسش كردم و معلوم شد دريائى است بيكران ، گفتم : قربانت ، شيعيان تو و پدرت اكنون سرگردانند ، من به آنها اعلام كنم و آنها را به شما دعوت كنم ، با تعهد بر كتمانى كه از من گرفتيد ، فرمود : به هر كدام كه رشيد و خردمند و راز دارند اعلام كن و با آنها شرط كن كتمان كنند ، اگر فاش سازند ، سر به باد دادن است و اشاره به گلوى مبارك خود كرد . گويد : از نزد آن حضرت بيرون آمدم و به ابو جعفر احول بر خوردم ، گفت : چه خبر دارى ؟ گفتم : راه هدايت ، و داستان را برايش باز گفتم ، گويد : سپس فضيل و ابو بصير را ديدار كرديم و آنها هم خدمت آن حضرت رسيدند و سخن او را شنيدند و با او سؤال و جواب كردند و به امامت آن حضرت يقين نمودند ، سپس مردم شيعه با ما فوج ، فوج ، تماس گرفتند ، هر كه خدمت آن حضرت رسيد يقين به امامت او كرد ، جز دسته عمار ( بن موسى ساباطى ) و اصحاب او ، و عبد الله تنها ماند ، كمى از مردم به وى مراجعه مىكردند ، چون چنين ديد ، حال مردم را پرسيد ، به او گزارش دادند كه هشام مردم را از دور تو پراكنده كرد ، هشام
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 619
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦١٩