تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧
( 1 ) جاسوسان ابى جعفر منصور باشد ، زيرا او در مدينه جاسوسى داشت و ماموريت داشتند كه بدانند شيعه به امامت چه كسى متفق مى شوند تا گردن او را بزنند ، من ترسيدم از آنها باشد ، من به رفيقم احول ( ابو جعفر محمد بن نعمان احوال در كوفه صراف بوده و در طاق المحامل دكانى داشته و نزد شيعه و سنى معروف به فضل بوده ، و علماء فِرَق در دكان او جمع مىشدند و به آنها مباحثه مى كرد ، شيعه او را مؤمن الطاق و صاحب الطاق لقب داده بودند ، و سنىها او را شيطان الطاق مىگفتند : براى آنكه از مناظره با او در مىماندند ) گفتم : از من دور شو زيرا من بر خود و تو نگرانم و او مرا مىخواهد نه تو را ، از من دور شو مبادا هلاك شوى و به زيان خود كمك كنى او كمى دور شد و من به دنبال آن پيره مرد به راه افتادم زيرا معتقد بودم كه از او خلاصى ندارم و دنبال او رفتم تا به در خانهء امام كاظم ( ع ) رسيدم ، در آنجا مرا تنها گذاشت و خودش رفت . ديدم خادمى بر در خانه است و بىپرسش به من گفت : وارد خانه شو خدا رحمتت كند . من در خانه در آمدم و بىانتظار ابو الحسن موسى ( ع ) را ديدم و با من آغاز سخن كرد و فرمود : نه به سوى مرجئه و نه به سوى قدريه و نه به سوى زيديه و نه معتزله و نه خوارج ، به سوى من ، به سوى من . من گفتم : قربانت ، پدرت در گذشت ؟ فرمود : آرى ، گفتم : مُرد ؟ فرمود : آرى ، گفتم : بعد از او كى امام ما است ؟ فرمود : اگر خدا خواهد تو را به امامت رهبرى مىكند ، گفتم : قربانت ، عبد الله معتقد است كه پس از پدرش او است ، فرمود : عبد الله مىخواهد خدا را نپرستد و نخواهد . ( گويد : گفتم : قربانت ، پس از او كى امام ما است ؟ فرمود :