( 1 ) برخاست و من هم برخاستم و بيرون آمدم و دست به دست مىزدم و مىگفتم : اگر چيزى باشد اين است ، و هميشه كلبى به دوستى و پيروى اهل البيت خداپرستى مىكرد تا مُرد .
( 2 ) 7 - هشام بن سالم گويد : پس از وفات امام صادق ( ع ) در مدينه بوديم ، من بودم و صاحب الطاق مردم همه دور عبد الله بن جعفر ( عبد الله افطح ) گرد آمده بودند و اتفاق داشتند كه بعد از پدرش او صاحب الامر است ، من و صاحب الطاق هم نزد او رفتيم و مردم هم نزد او بودند و اين توجه به او براى اين بود كه از امام صادق ( ع ) روايت داشتند كه : امر امامت در پسر بزرگ است به شرط اين كه عيبى نداشته باشد ، ما نزد او رفتيم و از او پرسشهائى كرديم كه از پدرش امام صادق ( ع ) پرسش مىكرديم ، از او پرسيديم زكوه در چند درهم واجب است ؟ گفت : در 200 درهم 5 درهم است ، گفتيم : درصد درهم چطور ؟ گفت : 2 درهم و نيم ، گفتيم : به خدا ، مرجئه ( سُنّىهاى لا أبالى ) هم اين حرف را نمى گويند ، گويد : دست به آسمان برداشت و گفت : به خدا من نمىدانم كه مرجئه چه مىگويند ؟
( هشام بن سالم ) گويد : ما از نزد او راه گم كرده بيرون آمديم و نمىدانستيم به كجا رو كنيم من بودم و ابو جعفر احول در يكى از كوچههاى مدينه نشستيم ، گريان و سرگردان و نمىدانستيم كجا رو كنيم و به سوى كه برويم و مىگفتيم ، به سوى مرجئه ، به سوى زيديه ، به سوى معتزله ، به سوى خوارج .
ما در اين حال بوديم كه چشمم به پيره مردى ناشناس افتاد كه با دست به من اشاره مىكرد و من در بيم شدم كه مبادا از
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 615
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦١٥