( 1 ) شود و سپس خدا آن را به سخن آورد با زبان عربى روشن و شيوا ، و گفت : بار خدايا به راستى وصيت و امامت بعد از حسين بن على ( ع ) با على بن الحسين بن على بن ابى طالب است پسر فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) . گويد : پس از آن محمد بن على برگشت و پيرو على بن الحسين ( ع ) گرديد .
( 2 ) 6 - كلبى نسّابه گويد : من وارد مدينه شدم و از امر امامِ وقت چيزى نمىدانستم به مسجد رفتم و به گروهى از قريش بر خوردم و گفتم : مرا از دانشمند اهل البيت ( ع ) مطّلع كنيد ، گفتند : عبد الله بن الحسن است ، من به منزل او رفتم و اجازهء ورود خواستم ، مردى بيرون آمد كه به گمانم غلام او بود ، به او گفتم : براى من اجازه بگير براى ورود به مولايت ، رفت و برگشت و گفت : بفرما . من وارد شدم و ديدم پير مردى است ملازم عبادت و در آن كوشا بوده است بر او سلام دادم ، به من گفت : تو كيستى ؟ گفتم : كلبى نسّابه ، فرمود : چه كار دارى ؟ گفتم : آمدم مسألهاى بپرسيم از شما ، گفت :
نزد پسرم محمد رفتى ؟ گفتم : اول خدمت شما رسيدم ، گفت : بپرس ، گفتم : بفرمائيد از اين كه مردى به زنش بگويد : ( انتِ طالق ) به شمارهء ستارههاى آسمان ؟ جواب گفت : سه طلاق آن واجب مىشود ( به شمارهء ستارههاى رأس الجوزاء ) و باقى و بال و عقوبت بر او است ، با خود گفتم : اين يك مسأله كه ( نمىداند ) .
گفتم : شيخ چه مىفرمايد در مسح روى موزه براى وضوء ؟
گفت : يك مردم خوبى بر آن مسح مىكردهاند ولى ما اهل البيت بر آن مسح نكنيم ، با خود گفتم : اين دو تا ( كه نمىداند ) ، گفتم :
چه مىفرمائيد در خوردن گوشت جِرَى ( مار ماهى ) حلال است يا
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 607
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٠٧