تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣
( 1 ) خدا من روزگارى است كمال شوق را داشتم كه او را ببينم و گويا همين اكنون جوانى كه او را در اين جا نمىبينم نزد من آمد و گفت : برخيز و داخل شو و من داخل شدم ، سپس آن يمنى برخاست و مى گفت : رحمت خدا و بركات او بر شما خاندان و ذريه‌اى كه همه از يك ديگريد ، من به خدا گواهم كه حق تو واجب است چون وجوب حق امير المؤمنين ( ع ) و امامان بعد از او ( ع ) و رفت و ديگر من او را نديدم ، ابو اسحق جعفرى گويد : من از او نامش را پرسيدم ، گفت : نامم ( مهجع ) پسر صلت بن عقبة بن سمعان بن غانم پسرام غانم و آن ، زن عرب بيابانى از يمن بود و صاحب سنگريزه‌اى است كه امير المؤمنين و اولادش تا امام رضا ( ع ) بر آن مُهر زدند . ( 2 ) 5 - ابى جعفر امام باقر ( ع ) فرمود : چون حسين ( ع ) شهيد شد . محمد بن حنيفه تقاضا كرد از على بن الحسين ( ع ) و با او خلوت نمود و گفت : برادرزادهء عزيزم مىدانى كه رسول خدا ( ص ) وصيّت و امامت را بعد از خود به امير المؤمنين ( ع ) داد و سپس به حسن و سپس به حسين ( ع ) و پدر تو را ( عليه السلام ) كشتند و وصيّتى نكرد ، من عمّ تو و برادر پدر توام و از پشت على ( ع ) هستم و با سابقهء سنّ و پيشينه‌اى كه دارم از تو به امامت سزاوارترم در اين جوانى تو ، با من در وصيت و امامت نزاع مكن و محاكمه نداشته باش . على بن الحسين ( ع ) به او فرمود : عمو جان ، از خدا بپرهيز و چيزى كه حق تو نيست ادّعا مكن ، من به تو پند مىدهم كه مبادا از