تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
( 1 ) 2 - رافع بن سَلَمَه گويد : روز جنگ نهروان ، من حضور على ( ع ) بودم ، على ( ع ) در جاى خود نشسته بود كه سوارى نزد او آمد و گفت : السلام عليك يا على ، فرمود : و عليك السلام ، مادر بر تو گريد ، چرا به لقب امير المؤمنين به من سلام نكردى ؟ گفت : آرى ، علت آن را من به شما خبر مىدهم ، شما در صفين به حق بودى ولى چون حكمين را امضاء كردى من از تو بيزار شدم و تو را مشرك دانستم و سرگردان شدم كه پيرو چه كسى باشم . به خدا اگر من بتوانم بفهمم كه بر حقى يا ناحقى از دنيا و ما فيها براى من بهتر است . على ( ع ) : مادرت بر تو بگريد ، نزديك من بايست تا نشانه‌هاى حق و هدايت را به تو بنمايم و آنها را از نشانه‌هاى گمراهى ممتاز گردانم ، آن مرد نزديك آن حضرت ، ايستاد در اين ميان سوارى دوان آمد تا نزد على ( ع ) و گفت : يا امير المؤمنين مژدهء فتح بگير ، خدا چشمت را روشن كند ، به خدا همهء مردم مخالف كشته شدند ، على ( ع ) به او فرمود : زير نهر يا پشت نهر ، گفت : آرى زير نهر ، فرمود : دروغ گفتى : سوگند بدان كه دانه را شكافد و دم زن را بر آرد ، از نهر نگذرند هرگز تا كشته شوند . آن مرد گويد : در بارهء آن حضرت بيشتر بينا شدم ، ديگرى اسب دوان آمد و گفتهء اوّلى را تأييد كرد و امير المؤمنين ( ع ) همان جواب را به او داد ، آن مرد شاكّ گويد : مىخواستم بر على ( ع ) حمله برم و با شمشير سرش را دو نيم كنم ، سپس دو سوار ديگر