تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
( 1 ) را بخواهيد ولى من نمىخواهم و به آنها خبر ندهيد براى چه دعوتشان مىكنيد و همه در خانهء خود باشيد ، و چون آمدند ما همه در باغ نشستيم و عموها و برادرها و خواهرها در صف شدند ، به امام رضا ( ع ) جبّهء پشمى پوشيدند و كلاه پشمى بر سر او نهادند و يك بيل سر شانهء او گذاردند و به او گفتند : برو در باغ و به مانند يك كارگر باغ باش ، سپس ابى جعفر ( ع ) را آوردند و به آن قيافه‌شناسها گفتند : اين پسر را به پدرش منسوب سازيد ، گفتند : پدرش در ميان اين جمع نيست ولى اين عموى پدر او است و اين هم عموى او است و اين هم عمهء او است و اگر پدر او اينجا باشد بايد همين كارگر باغ باشد ، زيرا هر دو پاى اين بچه و هر پاى او يكى است و چون امام رضا ( ع ) نزد آنها برگشت ، گفتند : همين پدر او است . على بن جعفر گويد : سپس من خواستم و لب بر لب ابو جعفر ( ع ) نهادم و آب دهانش را مكيدم و گفتم : من گواهم كه تو امام من هستى نزد خدا ، امام رضا ( ع ) گريست و سپس فرمود : عمو جان نشنيدى كه پدرم مىفرمود : رسول خدا ( ص ) فرموده : مىآيد پسر بهترين كنيزان ، فرزند كنيز نوبى نژاد خوش دهان ( دهانش خوشبو است ) و نجيب زهدان ، واى بر آنان خدا لعنت كند اعيبس و نژادش را كه فتنه انگيز است و آنها را چند سال و چند ماه و چند روز مىكشد ، به خوارى آنها را مىراند و جام ناگوار تلخى به كامشان مىريزد ، او است امام غائب و در بدر و خون خواه ، پدر و جدش به قربانش ، غيبت كند و در بارهء او گويند : مُرد يا نابود شد ، به كدام دره افتاد ، اى عمو جان آيا اين امام جز از نسل من است ، گفتم : قربانت ، راست فرمودى .