( 1 ) قاضى كشاندند ، عباس بن موسى ( يكى از برادرها ) به قاضى گفت : - أصلحك الله و أمتع بك - ( خدا عمرت را زياد كند و سايهات را از سر مسلمانان كم نكند ) در تهِ اين وصيتنامه گنجى و گوهرى است و اين برادر ما مىخواهد آن را پنهان كند و خودش بر دارد و به ما ندهد و پدر مرحومم همه چيز را به اختيار او گذاشته و ما را بىچيز و بينوا رها كرده و اگر نبود كه خوددارى مىكنم در برابر همه به شما خبر قابل توجهى مىدادم .
چون عباس سخن را به اينجا رسانيد ، ابراهيم بن محمد از جا جست و گفت : اگر چنين خبرى بدهى ما تو را تصديق نكنيم و از تو نپذيريم و نزد ما سرزنش شده و رانده گردى و خرد و سالخورده ما تو را دروغگو شناسند ، پدرت بهتر تو را مىشناخت اگر خيرى در او بود به تو اختيارى مىداد پدرت در عيان و نهان به تو عارفتر بود و تو را بر دو دانه خرما امين نمىدانست ، سپس اسحق بن جعفر بر سر او جست و دامن او را گرفت و گفت : راستى تو بىخرد و ناتوان و احمق همه هستى اين هم روى آن كار ديروز تو باشد .
و ديگر همراهان قوم هم به اسحق كمك كردند ، ابو عمران قاضى به على ( ع ) عرض كرد : شما تشريف ببريد ، و آن لعنى كه امروز پدرت به من نثار كرده مرا بس است ، پدرت به تو اختيارات وسيعى و مال فراوانى داده ، به خدا هيچ كس از پدر پسر را بهتر نمى شناسد ، به خدا در نزد ما نه سبك سر بود و نه سست رأى .
عباس به قاضى گفت : أصلحك الله ، مهر وصيتنامه را بردار و هر چه در آن است بخوان ، ابو عمران گفت : من مهر آن را بر نمى دارم آنچه لعنت پدرت به من امروز نثار كرده مرا بس است ، عباس گفت : من خودم مهر آن را بردارم ؟ قاضى گفت : تو خود دانى ،
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 499
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٤٩٩