را ضامنم ، گويد : آن جوان مدتى دراز سربزير افكند و گفت : قربانت انجام دادم ، ابن ابى حمزه گويد : آن جوان با ما بكوفه برگشت و از هر چه روى زمين داشت بدر آمد تا جامهاى كه بر تن داشت گويد : ما به سهم بندى برايش جامه خريديم و خرجى فرستاديم و چند ماهى نگذشت كه بيمار شد و ما از او عيادت ميكرديم و يك روزى نزد او رفتم و در حال احتضار بود و چشمانش را باز كرد و به من گفت : اى على و الله امامت براى من وفا كرد گويد سپس مرد و ما متصدى كار او شديم و رفتم تا نزد امام ( ع ) و چون به من نگاه كرد فرمود : ، ما وفا كرديم براى رفيق تو اى على گويد : گفتم : قربانت راست فرمودى همچنين گفت به من هنگام مرگش .
32 - كشى : تا مفضل بن فريد برادر شعيب كاتب كه امام ششم ( ع ) فرمود : بيا تا هر چه بدان رسى به برادرانت برگردانى زيرا خدا عز و جل فرمايد ( 114 - سوره هود ) راستى كارهاى خوب ( دنبالش مىبرند كارهاى بد را ) مفضل گفت : من بجاى برادرم در دفتر كار ميكردم و به آن حضرت گفتم : مرا با اينان مىبينى چه ميفرمائى ؟ فرمود : اگر فلان و به همان نباشد .
33 - همان : بسندش تا مفضل بن فريد برادر شعيب كاتب ، گفت : نزد امام صادق رفتم و مامور بودم كه جوائزى به بنى هاشم بدهم و آن حضرت بىخبرم بالاى سرم ايستاده بود و من بىخيال بودم و نزد او جستم و از من پرسيد از آنچه براى آنان دستور رسيده و من صورتش را به آن حضرت دادم ، فرمود : در اينجا براى اسماعيل چيزى نبينم ، گفتم : همين است كه بدست ما داده شده سپس به آن حضرت گفتم : قربانت مىبينى چه مقامى نزد اينان دارم به من فرمود : بيا آنچه بدستت ميرسد به يارانت برگردان زيرا خدا عز و جل فرمايد " راستى نيكيها بديها را ببرند " .
34 - همان : بسندش از صفوان جمال كه نزد امام كاظم ( ع ) رفتم به من فرمود : اى صفوان هر چيزت زيبا و نيك است جز يكى گفتم : قربانت كدام ؟ فرمود : كرايه دادن شترانت به اين مرد - هارون الرشيد - گفتم : به خدا كرايه ندادم براى خوشگذرانى و خودنمائى و نه شكار و بازيگرى بلكه براى راه مكه ، و خود هم متصدى آن نيستم و غلامانم را با او ميفرستم ، فرمود : اى صفوان آيا كرايه تو بر عهده آنها نباشد ؟ گفتم : چرا قربانت ، فرمود : ميخواهى بمانند تا كرايه تو را بدهند ؟ گفتم : آرى فرمود : هر كه ماندن آنها را دوست دارد از آنهاست و هر كه از آنهاست دوزخى است صفوان گفت : رفتم همه شترانم را تا آخر فروختم و خبرش بهارون رسيد و مرا خواست و به من گفت : اى صفوان به من رسيده كه شترانت را فروختى ؟ گفتم آرى گفت : چرا ؟ گفتم : پيرى سالخوردهام و غلامان هم نيروى كارها را ندارند گفت : هيهات هيهات من ميدانم كى به تو اشارت كرده به اين كار و آن موسى بن جعفر است ، گفتم : مرا با
بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٣٨