قطعهء مولانا عبد الرزاق گيلانى به ميرزا محمد سعيد حكيم مشهور به حكيم كوچك
اى جوهري كه در ته اين هشت نه بساط * چشم خرد نديده چو تو يك در خوشاب
مينائى سپهر ز خمخانهء عقول * آورده كم به نشأ طبيعت دگر شراب
چرخ از بياض صبح به عمر دراز خويش * بيت بلند طبع ترا كرده انتخاب
هم جوهرت منزّه از آلايش عرض * هم گوهرت يگانهتر از لعل آفتاب
چون حسن سرفرازى وچون عشق دلنواز * اى برده هم ز حسن وهم از عشق آب وتاب
بقراط را ز شرم تو ، چون دم زنى ز طب * در خاك نبض مرده درآيد به اضطراب
بيمار را كه از تو سؤال دوا كند * بهر شفا بس است همان شربت جواب
گر گويمت مسيح چه جاى تعجب است * شيب زمانه را به نفس كردهاى شباب
اى طبع ذو فنون تو مجموعهء كمال * وى نام سربلند تو سردفتر خطاب
اى آنكه در مدارج دانش فزودهاى * در هر فنى به صاحب فن صد هزار باب
خونين دل مرا كه به حسرت طپيده است * چون قطرهاى چكيده ز درياى اضطراب
بي التفاتيت به زبان داد شكوهاى * كز شرم گشته رشتهء جان محو پيچ وتاب
بارى ، اگرنه موجب رنجش شود ، كنم * تقرير آن ، بر روش طعن يا عتاب
اما به جان طبع نزاكت سرشت تو * كانصاف رو نه پيچد از جادهء صواب
بوى ستم ز دود دلم مىتوان شنيد * ز آتش كند تظلم دود دل كباب
نازكدلى ، از آن كنم از درد نالهاى * نازكتر وحزينتر از نغمهء رباب
نخلى كه من به شيرهء جان پروريدهام * زهرم چرا به لب نچكاند چو زهر ناب
شاخى كه شبنم گلش از أشك بلبل است * آخر چرا نگردد سيخى بر اين كباب
شمعى كه رخ ز دامن پروانه برفروخت * پروانه را چرا نشود خانه زو خراب
من كردهام ، كهشاهد معنى به كأم تو است * برداشت است دست من اين گوشهء نقاب
من كردهام ، كه بيخود صد رنگ بادهام * اكنون اگر مرا نشناسى چه اضطراب
من ساقى وتو مىفكنى مشك در قدح * من مانى وتو نقش چنين مىزنى بر آب
وقتي كه بود در كف من هم عنان ، گذشت * اكنون منم پياده وپاى تو در ركاب
گر از حقوق خدمت ديرينه تن زنم * بارى چه شد محبت بىحد وبىحساب
گفتى بريدهام طمع از استفادهاش * خم را چه غم كه شيشه نخواهد ازو شراب
منع كسى ز من پى ناموس تازه است * رنگ رخى كه بايدش از آيينهء حجاب
شكر خدا كه پردهء ناموس عالمي است * دامان خواهشم كه نيالوده هم به آب