آن عطر بيز انجمنى از شميم خلق * كز دودهء چراغ تو گيرند مشك ناب
طبع بلندهمت نازكخيال تو * در گلستان فكر روان است همچو آب
دارى مدام بهر تماشاى طبع خويش * در پردهء خيال عروسان بىنقاب
هر حرفى از بياض تو برچيدهء خرد * هر نقطهء كتاب تو از بهر انتخاب
از رنگ وبوى گلشن نظمت چو دم زند * در شيشهء چمن خوى خجلت شود گلاب
اى جلوهگاه فكر تو بالاى آسمان * اى گوهر خيال تو رشك در خوشاب
نظم تو دلفريب ، چه در مدحت وچه ذم * حرف تو دلنواز ، چه در لطف وچه عتاب
آمد به من ز گوهر نظم تو قطعهاى * سيرابتر ز گوهر يكتاى آفتاب
مضمون قطعه صلح وليكن تمام جنگ * تعريف قطعه لطف وليكن همه عتاب
هر بيت أو گزندهتر از نشتر فراق * هر مصرعش برندهتر از تيغ آفتاب
محصولش اينكه در ره يارى ودوستى * در حق آن جناب بدى كردم ارتكاب
دارم بسى شكايت از اين بدگمانيت * يك لحظه گوش دار وز انصاف رو متاب
چون من وكيل ناز كسى نيستم چرا * خود را ميان حسن ومحبت كنم حجاب
نى ناز دلبرانم ونى حسن گلرخان * كز من بهرزه سينهء عاشق شود كباب
من كيستم كه منع كنم نور ماه را * من كيستم كه پرده بپوشم بر آفتاب
من ذرّهام ز ذرّه چه آيد تو خود بگو * خورشيد را چگونه توانم شدن حجاب
كي ذرّه پرده بر رخ خوشيد مىكشد * يا خود كتان چگونه كند منع ماهتاب
من كه اختيار خويش ندارم چسان كنم * منع كسى كه هيچ ندارد ز من حساب
ور ز آن كه منع كردهام از ظن بد نبود * كاندر ره محبت صافىترى ز آب
اين بود مطلبم كه گلستان شرم را * واجب بود ز ديدهء نرگس هم احتجاب
جائى كه شمع شرم فروزان بود رواست * از باد دامن پر پروانه اجتناب
اى گلشن خيال تو سيرابتر ز گل * وى كمترين نتيجهء طبع تو آفتاب
گفتى كه گفتهام ز تو مستغنىام كنون * من چون بگويم اين سخن وگفتن العجاب
مه را ز آفتاب جدائى چه احتمال * گل در هواي باغ بماند به آب وتاب
اى كاش عمر خضر مرا بود از خدا * تا صرف كردمى همه در راه آن جناب
تا زندهام گريز ندارم ز خدمتت * سر از أطاعت تو نپيچم به هيچ باب
انكار كيمياگرى تو نمىكنم * اى قلب طينتم ز تو گرديده زرّ ناب
اين مدعا به بيّنهاش احتياج نيست * پوشيده نيست پيش كسى نور آفتاب
« احسان » قبول منت احسان چه لازم است * اين شيوه در ميان كريمان نبوده باب
شرح الاربعين — صفحة 30
مساهمون: القاضي سعيد القمي
ص٣٠