تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 71 و 72 ) ( آداب معاشرت ) ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
نيست و بوى گفت : مالك كجاست ( كه از تو بازخواست كند ) پاسخش داد ، خدا كجا است ؟ ( يعنى خدا حاضر است ) و آن گذرنده آن بنده را خريد و آزاد كرد آن بنده گفت ، بارخدايا آزادى به من روزى كردى پس آزادى بزرگتر را روزيم كن مردى خواست كنيزى را بفروشد و او گريست ، و از وى سبب پرسيد ؟ گفت : اگر من مالك رقاب تو بودم تو را از دست نميدادم ، و آن مرد آزادش كرد . 122 - كتاب حسين بن سعيد : بسندش از ابى بصير كه امام باقر ( ع ) فرمود : پدرم يك تازيانه بغلامش زد چون او را دنبال كارى فرستاده بود و دير كرده بود ، غلام گريست و گفت : خدايا اى على بن الحسين تو مرا دنبال كارت ميفرستى و سپس مرا ميزنى ؟ فرمود : پدرم گريست و گفت : پسرم برو سر قبر رسول خدا ( ص ) و دو ركعت نماز بخوان وانگاه بگو بارخدايا على بن الحسين را بيامرز از خطاى روز جزا ، سپس بغلام فرمود : برو تو آزادى براى رضاى خدا ابو بصير گويد : به آن حضرت گفتم : قربانت آزاد كردن كفاره آن زدن بود ؟ و جوابى نداد . 123 - همان ، بسندش تا امام ششم ( ع ) كه در كتاب رسول خداست : چون مملوكان خود را بكارى كه بر آنها سخت است واداشتيد بهمراه آنان در آن كار كنيد و پدرم به آنها دستور كارى ميداد و ميفرمود : بدلخواه كار كنيد ، ؟ مىآمد و نگاه ميكرد اگر كار سنگين بود بسم الله ميگفت و با آنها وارد كار ميشد و اگر سبك بود از آنها دور ميشد . 124 - همان : بسندش تا سلمان ، گفت : نزد رسول خدا ( ص ) نشسته بودم كه مردى نزد آن حضرت آمد و گفت : يا رسول الله واى از مملوك آن حضرت به او فرمود : به تو گرفتار شده و تو هم به او گرفتارى تا خدا ببيند چگونه شكر ميكنى و چگونه شكيبائى ؟ 125 - همان بسندش تا امام ششم ( ع ) كه رسول خدا ( ص ) رو در رو شد با مردى از بنى فهد كه غلامش را ميزد و غلام ميگفت : پناه به خدا ، و آن مرد از او دست برنميداشت ، و چون چشم آن بنده برسول خدا ( ص ) افتاد گفت : پناه بمحمد و آن مرد از زدنش دست برداشت ، پس رسول خدا ( ص ) فرمود : به خدا پناه برد و تو پناهش ندادى ، و بمحمد پناه ميبرد و پناهش ميدهى ؟ و خدا سزاوارتر است كه پناهنده او در پناه باشد از محمد ، آن مرد گفت : او آزاد است براى خدا ، رسول خدا ( ص ) فرمود : بدان كه مرا براستى پيغمبر فرستاده اگر اين كار نميكردى رويت در سوزش آتش افتاده بود . 126 - همان : از امام كاظم ( ع ) كه على بن الحسين ( ع ) مملوكى را زد سپس بمنزلش در آمد و همان تازيانه را بدر آورد و برابر آن مملوك برهنه شد به او فرمود : تازيانه بزن به على ابن الحسين ، و او سرباز زد و آن حضرت پنجاه اشرفى طلا به او داد .