سعدي
اين دغل دوستان كه مىبيني * مگسانند دور شيريني
تا طعامي كه هست مىنوشند * همچو زنبور بر تو ميجوشند
تا بروزى كه ده خراب شود * كيسه چون كاسهء رباب شود
ترك صحبت كنند ودل داري * دوستي خود نبود پندارى
بار ديگر كه بخت بازآيد * كامرانى ز در فراز آيد
دوغبائي بپز كه از چپ وراست * دوري افتند چون مگس در ماست
راست گويم سگان بازارند * كاستخوان از تو دوستتر دارند
من المثنوي
كم گريز از شير واژدرهاى نر * وآشنايان اى برادر الحذر
خويش را مؤذون وپست وسخته كن * ز آب ديده نان خود را پخته كن
اى كمان وتير ها بر ساخته * صيد نزديك وتو دور انداخته
آنچه حقست أقرب از حبل الوريد * تو فكنده تير فكرت را بعيد
هركه زور اندازتر أو دورتر * وز چنين گنجى بود مهجورتر
فلسفي خود را در انديشه بكشت * كويد وأو را سوى گنجست پشت
جاهدوا فينا بگفت آن شهريار * جاهدوا عنا نگفت اي بىقرار
اي بسا علم وذكاوات وفطن * گشته رهرو را چو غول راهزن
در گذر از فضل واز جلدي وفن * كار خدمت دارد وخلق حسن
بهر آن آورد خالق ما برون * ما خلقت الانس الا يعبدون
شيخ عطار
كاف كفر اى دل بحق المعرفة * خوشترم آيد ز فأي فلسفه
زانكه اين علم لزج چون ره زند * بيشتر بر مردم آگه زند
لكاتب الأحرف من سوانح سفر الحجاز :