از ديگرى :
توبه كردم كه شوم من خوشبين * برفيقى سر مهر و بشوم دوست كسى
پرده بالا شد و هر پردگى افتاد برون * ديدم اخوان صفا نيست مگر بر مگسى
تا ببخشى همه در گرد تو چون پروانه * كه بگيرند ز تو بخشش خود از هوسى
گر گرفتار بلائى بشوى مىبينى * همه چون تيغ برنده بسر و چون عسسى
از سيد رضى رضي الله عنه :
تا سپيدى شد عيان بر چهرهام * خون بدل زين مردمان گرديدهام
هر كه را بشناختم بد ناپسند * خير بر آنان كه من ناديدهام
از ابراهيم بن هلال صابى
اى خدايا دل پاكى نبود در مردم * از چه دنيا بخطا دوست يك رنگ نساخت
چهرهاى نيست كه بر كينه دل شاهد نيست * كه نه در صحنه خود نرد نفاقيش نباخت
چون كه برخورد كنندم همه را مىبينم * خار چشمند و گلوگير دل من دريافت
گر كه در سايه مهرم بدرايند خنك * كينه در سينه آنها چه صداقت بشتافت
كاش آنجا كه قطا جوجه نهد در صحرا * دور تر از آن دشت عقيق نايافت
دوستى يك دل من بود و مرا همدم بود * بهترم بود ز خويش و ز ديار و ز تبار
بهتر اين بهر جوان زانكه بماند به وطن * بيكس و هم نفس دور ز همراز و ز يار
از ديگرى :
دوست نامى است ز بسيارى و من * آزمودم و نديدم بوفادارى كس
همچو اسماء عجائب كه ز دريا گويند * ليك نشناخته است از خود آنها هيچ كس
از احمد بن اسماعيل :
تا كه از دوست شنيدم نامى * در پىاش بودم و كى جستم دوست
تو بگو روى زمين يافت شود * گر چه ما را نه رهى بر در او است
يا كه اين گفته مجاز است همه * زير اين لفظ حقيقت كى جست