بىنيازم سازد و اندوخته آرد مرا * در كف و پايش نشان كى باشد از انعام او
از بشار بن برد كه كنيهاش ابو معاذ بود و لقبش اعشمى اعمى
چون بهر كارى عتابى آورى بر يار خود * در نيابى آن كسى را كو عتابى ناسزد
باش تنها يا كه با يارى چنين بايد كه ساخت * گاه ناجور است و گاهى با تو همدردى كند
گر ننوشى بارها از آب پر خاشاك و بد * تشنه مانى كيست كو را خوشگوار آبى رسد
از ديار اعجم
دوستت آن كو كه گر نكبت رسد * با كفى بخشنده لبخندت زند
دوست آن باشد كه هردمبيل نيست * چون كه گردد بينوا آيد برت
چون كه يار تو بدنبال هوس * سر بهر سوراخ دارد چون مگس
راه بگشا بر وى و خود را نگر * تا نگردى مركب اهل هوس
ترسى از مرگى كه يارت را كشد * مرگ بهتر گر كه بودش دسترس
باز هم از بشار
بهترين دوستان آن كو كه مىباشد شريك * با تو در تلخى كجا يا بى تو در تلخى شريك
آنكه گر پيشت بود در مردمان شادت كند * ور كه غائب گردى از او گوش و چشم تو بود
همچنان چوب غضا گر آتش افروزد در آن * آتشش سازد درخشان زيور افشان گردى از آن
اين شعر را ابن نعمت خطيب در مجلس ابن خالويه برايم خواند :
ايا دانا كه از علمت زمين پر * چه از تيغ زبان كرديم دلخور
نپايد كس كه ما در كوبد او را * بجاى آنكه بوسد بويد او را