از گناهش گذرم تندى او را بخشم * تا كه بىيار نمانم بجهان
از ديگرى
گر كسى چشم بپوشد ز جفاهاى صديق * يا كه از پارهاى از بدكنشى و گلهاش
يا كه با دوست نادان بكند سخت عتاب * در جهان يار ندارد بطپد حوصلهاش
از اياس پسر قائف
توانگران همه اندر وطن شوند مقيم * بلا فقير پراند بپرتگاه ذميم
شناس قدر برادر بدهر تا هستيد * بس است مرگ براى جدائى و تقسيم
اگر كه كشور بيگانهاى كنم ديدار * ز دست من برود هم وطن و يار و نديم
از حاتم بن عبد اللَّه
من نكوشم تا مهار مركبم افزون كشم * تا كه پيش از ديگران از حوض آبى را چشم
من نبندم تنگ بر آن مركبم بارش كه زود * رانمش پيش و ز يار خود عنان را بر كشم
ديگرى گفته
چون توانگر شد بياران بخش كرد * وز ندارى جمله را آزاد كرد
حزم را از ياد برد و بىدرنگ * تا كه نعمت داشت آن را پخش كرد
ديگرى
آن بنده خدا چه بثروت رسيد و مال * در بين همگنان به كف آورد بىهمال
از مال خود نياز برآورد از همه * بخشيد تا شدند برابر بمال و حال
از موسى بن يقطين
جستجو كرد از رفيقان خودش اندر بلاد * بينوايان را ز مال اندوزيش سهمى بداد
از سليمان بن فلاح
دوستى دارم كه با او از ندارى رستهام * چون كه بيند هر ندارى مىكند آن را رفو
پوزشم گر زو نخواهم من نياز * از نياز خود بخوابم او نخوابد زان نكو