زان نماند جز دلى آگنده از ترس و هراس * دائم از اندوه و غم باشد دچار خفقان
به زير پرده ميكاود براى ماجراى حكمت * به گوش هوش بنيوشد هر آنچه آرم اندر زبان
براى اينكه دائم مردهام من دفن من فردا است * بماند اندكى فردا رود در سوى گورستان
دهانى باز باشد از زمين چون گرسنه گرگى * بود در انتظار خوردنم چون گرسنه شيران
درنگى مىكند اما غم آرد بر همه مردم * نمايد آن فلانى در عزاى آن فلان گريان
بفردا با دهان باز خواهد مرده ديگر * نبينى روزيش لبها دو و باشد دهان عريان
چگونه مىشود ؟ با آنكه قوت او فناى ما * نباشد جز همان مزدش عيان در پيش اين و آن
روش اين است تا روزى كه نبود در زمين وارث * بجز ذات خداوندى نبينى كس ز انس و جان
برخى از متن عربى شعر :
و انى على عيب الردى في جوانبى * و ما كف من خطوى و بطش بناتى
و ان لم يدع الا فؤادا مروعا * به غير باقى من الخفقان
تلوم تحت الحجب تنفث حكمة * الى اذن تصغى لنطق لسانى
قطعه شعرى از ديگرى :
بسا تندرستى كه آسوده خوابد * رسد مرگ او چون كه در بستر آيد
چه مرگش رسد ناگهان كى تواند * گريزد و يا چارهجوئى نمايد
زنانش بگريند فردا كفن پوش * شنيدن ندارد ز جيغى كه آيد