تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
است ( پايان ) . و بدان كه آنچه مشاهده شود از اينكه ابر بر قله كوه منعقد شود و ببارد با اينكه ايستاده بر سر قله آفتاب دارد و باران و آبى نبيند مخالف ظاهر اوليه‌اى كه گويند باران از آسمانست نيست به دو وجه . 1 - ممكن است باران از آسمان خرده خرده ترشح كند كه احساس نشود يا پيش از بسته شدن ابر در آنجا فرود آمده باشد كه ابر بالا شده . 2 - گوئيم باران دو قسم است يكى از آسمان فرو آيد و ديگرى از درياها و زمينهاى تر برآيد ، و مؤيد آنست آنچه شيخ بهائى - ره - در كتاب « مفتاح الفلاح » روايت كرده ، آنجا كه گفته : خاص و عام نقل كرده‌اند كه مأمون روزى براى شكار سوار شد و بيكى از كوچه‌هاى بغداد بدستهء كودك گذر كرد ، همه كودكان ترسيدند و گريختند و يكى از آنها بر جاى خود ماند . مامون پيش او شد و گفت : چرا مانند يارانت نگريختى ؟ گفت : چون راه تنك نبود تا با رفتن خود آن را گشاد كنم ، و گناهى نداشتم تا براى آن از تو بترسم پس چرا بگريزم ؟ مامون را سخن او پسند آمد ، و چون بيرون بغداد رسيد بازش را فرستاد ، و به زمين بازنگشت تا ماهى خردى بنوك خود آورد ، و مأمون از آن تعجب كرد ، و چون از همان راه برگشت باز همه كودكان گريختند جز همان كودك كه بجاى خود مانده بود در بار نخست . مأمون آن ماهى را ميان دست خود پنهان كرد و نزد او رفت و به او گفت : بگو ميان دست من چيست ؟ در پاسخ او فرمود : راستش چون ابر از آب دريا برگيرد ماهيان خرد بدرونش درآيند و از آن بيفتند و پادشاهان آن را شكار كنند و با آن نژاد نبوت را بيازمايند ، و مأمون از آن بهراس افتاد و به او گفت : تو كيستى ؟ گفت من محمّد بن على الرضا هستم و اين پيشامد پس از درگذشت امام رضا عليه السّلام بود ، و عمر آن حضرت در آن هنگام 11 سال بود گفته‌اند : 10 - سال . مأمون از اسب به زير آمد و او را پرسيد و در بر او تواضع كرد و دخترانش