تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
در خارج و پيوسته در حركتند و بر اثر جهشى خاص اين جهان از آنها پيدا شده و بدين شكل آسمانها و عناصر پديد شدند ، و سپس از حركت آسمانها عناصر بهم آميختند و از عناصر اين تركيبها برآمدند ، و شيخ در شفا از او نقل كرده كه گويد : اين اجزاء در شكل مخالفند و در گوهر و سرشت يكى هستند ، و همانا افعال گوناگون آنها بر اثر اختلاف شكل باديد شوند ، ثنويه گويند : اصل جهان همان نور است و ظلمت دسته دوم گويند : اصل جهان جسم نيست و دو دسته شدند : 1 - جرمانى كه پنج قديم معتقدند ، خدا ، نفس ، هيولا ، دهر ، خلا ، خدا را در دانش و حكمت كامل دانند و بر كنار از سهو و غفلت . خرد ، از او بتابد چنانچه نور از قرص خورشيد و همه چيز را بطور كامل بداند . و اما نفس زندگى بخش است چون نور بخشى خورشيد ولى تا بررسى نكند چيزى نداند ، و خدا ميداند كه نفس علاقه بهيولا دارد و عاشق او است و بدنبال لذّت جسمانيست ، و دورى از تن را خوش ندارد و خود فراموش است ، و خدا بحكمت تامه‌اى كه در خور او است به هيولى كه مورد علاقه نفس است توجه كرد ، و آن را بتركيبهائى چون آسمانها و عناصر درآورد ، و اجساد حيوانات را بزيباتر شكلى كالبد بست ، جز فسادى كه در آنها رخنه كند و زوالش نشدنى است ، سپس خدا بنفس عقل و ادراكى داد تا خود را به ياد آورد و متوجه شد كه در عالم هيولا است دردمند است و دانست كه در جهان خود لذتهاى بىآزارى دارد و شيفته عالم شد و بدان پيوست ، و پس از مفارقت بالا رود و تا هميشه با خرمى و خوشبختى در آن بماند ؛ گفتند از اين راه شبهه‌ها كه ميان فلاسفه معتقد بقدم و متكلمان معتقد بحدوث‌اند بر طرف شوند . 2 - پيروان فيثاغورس ، گفتند : مبدء جهان اعدادى باشند كه از يكان تركيب شدند ، زيرا مايه هر تركيبى اجزاء بسيط آنست كه هر كدام خودش يكى است ، زيرا هر چيزى يا وجهى دارد جز اينكه يك واحديست يا نه ، اگر دارد مركب است زيرا در او ماهيتى است با وحدت ، و سخن ما در مركبات نيست بلكه در مبدء آنها است و اگر ندارد تنها وحدتها باشند و بايد خوددار باشند و خود آمده و گر نه