بخواه دستم را به من بازگرداند ( 1 ) و راستش اينست كه اگر دستم را بازگرداند من به خلاف باز نگردم .
ابراهيم - من از او خواهش مىكنم كه تو را شفا دهد به شرط اينكه اگر بازهم دست دراز كردى ديگر از من نخواهى كه از او شفاى تو را بخواهم .
پادشاه - بسيار خوب من اينشرط را پذيرفتم .
ابراهيم بدرگاه خدا - بار خدايا اگر راستگو است دستش را به او بازگردان و دست او باز گشت و چون پادشاه اين چنين غيرتمندى را ديد و اين چنين معجزه را ، ابراهيم در نظر او بزرگوار آمد و از او هراس برداشت و او را ارجمند و گرامى داشت و از او پرهيز كرد و كناره گرفت و به او گفت :
تو در امانى از اينكه من بحرم تو تعرض كنم با هر چه با خوددارى هر جا خواهى برو ولى يك خواهش از تو دارم .
ابراهيم - بگو چه خواهشى از من دارى ؟
پادشاه - دوست دارم به من اجازه بدهى يك كنيز زيباى خردمند قبطى دارم به خدمتكارى او بگمارم .
فرمود : كه ابراهيم ( ع ) به او اجازه داد و پادشاه آن كنيزك را احضار كرد و او را بساره بخشيد و او همان هاجر بود كه مادر اسماعيلست .
ابراهيم ( ع ) هر چه داشت برداشت و به راه افتاد و پادشاه براى احترام و هراس از او بدنبال او راه ميرفت و خدا تبارك و تعالى بابراهيم وحى كرد بايست و جلو اين مرد جبار با تسلط راه مرو كه او دنبال تو راه رود ولى او را جلو خود انداز و دنبالش راه برو و او را محترم شمار و بزرگ دار و از او ملاحظه كن زيرا او داراى تسلط و قدرتست و در روى زمين بناچار بايد يك مركز قدرت و فرماندهى باشد چه خوبكردار باشد و چه بدكردار .
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٣٤