آن صندوق بياوريد ( 1 ) و ابراهيم را با صندوق و هر چه داشت همه را بردند تا نزد پادشاه رسانيدند پادشاه بابراهيم گفت اين صندوق را باز كن .
ابراهيم - اى پادشاه خانواده و خالهزاده من در ميان آنست و من هر چه دارم در برابر آن به تو مىدهم .
پادشاه به زور ابراهيم را واداشت تا آن را باز كرد و تا چشم پادشاه به روى ساره افتاد نتوانست خوددارى كند و سفاهت او بر خردش چيره شد و دست بسوى ساره دراز كرد و ابراهيم نتوانست اين وضع را بنگرد و روى خود را از آنها برگردانيد و گفت : « بار خدايا دست او را از خاندان و از خالهزاده من كوتاه كن » بر اثر نفرين ابراهيم دست او خشك شد ، نه بساره رسيد و نه توانست به سوى خود برگرداند .
پادشاه - معبود تو است كه با من چنين كرده ؟
ابراهيم - آرى راستى معبود من غيرتمند است و از حرام بدش مىآيد و او است كه ميان تو و حرام حائل شده .
پادشاه رو بابراهيم - از معبودت بخواه دستم را به من برگرداند و اگر از تو اجابت كرد من از ساره صرف نظر كنم و به او تعرضى نكنم .
ابراهيم بدرگاه خدا - معبودا دستش را برگردان تا از حرم من خوددارى كند - فرمود :
خدا عز و جل دست آن پادشاه را به او بازگردانيد و باز چشم بساره انداخت و دست خود را بوى دراز كرد و ابراهيم از غيرت روى خود را برگردانيد و گفت : بار خدايا دست ويرا از او بازدار فرمود باز دستش خشك شد و بساره نرسيد .
پادشاه رو بابراهيم - راستى معبودت غيرتمند است و راستى كه تو هم غيرتمندى از معبودت
الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٣٣٣