تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي - الروضة من الكافي ( روضه كافى يا گلستان آل محمد ص ) ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
از طرف محمد رسول خدا ( ص ) بسوى خسرو پسر هرمز اما بعد اسلام‌آور تا سالم بمانى و گر نه آماده نبرد با خدا و رسولش باش
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
و چون نامه بخسرو رسيد آن را دريد و خوار شمرد و گفت اين كيست كه گستاخانه مرا بكيش خود مىخواند و نام خود را پيش از نام من مينويسد و مقدارى خاك در پاسخ پيغمبر فرستاد پيغمبر فرمود خدا ملك او را به درد چنانچه نامه‌ام را دريد . هلا به زودى ملك او را از هم بدريد و براى من خاك فرستاده هلا شماها سرزمين او را مالك شويد و چنان شد كه فرمود . ماوردى در اعلام النبوة گفته است بمحض اينكه نامه پيغمبر بخسرو رسيد به كارگزار خود در يمن بنام باذان كه ابا مهران كنيه داشت نوشت اين مردى را كه گويند پيغمبر است يا گويد من پيغمبرم و نام خود را پيش از نام من نوشته و مرا بدينى جز دين خودم دعوت كرده است نزد من بفرست و باذان فيروز ديلمى را با جمعى بهمراه نامه بمضمون نامه خسرو نزد پيغمبر ( ص ) فرستاد فيروز با همراهان خود خدمت پيغمبر ( ص ) رسيد و گفت خسرو به من فرمان داده است تا تو را نزد او فرستم و پيغمبر يك شب از او مهلت خواست و فردا فيروز با كمال عجله نزد آن حضرت رفت پيغمبر به او فرمود كه پروردگار من به من خبر داده كه ديشب پروردگار تو را كشته است پسرش شيرويه را در ساعت هفتم شب بر او مسلط كرده است تو صبر كن تا خبر او به تو رسد اين خبر فيروز را بهراس انداخت و به يمن برگشت و آن را بباذان گزارش داد و باذان به او گفت در اولين برخورد او را در دل خود چگونه يافتى ؟ گفت به خدا من از كسى هراس نكردم باندازه‌اى كه از اين مرد هراس كردم و در من هيبت او اثر كرد و به باذان خبر رسيد كه در همان شب و همان ساعت خسرو كشته شده و هر دو فورا ايمان آوردند و عبسى ظاهر شد و بدروغ دعوى نبوت كرد و رسول خدا ( ص ) فيروز را مامور ساخت تا او را بكشت به او فرمود : او را بكش خدا او را بكشد . زهرى از ابى سلمة بن عبد اللَّه بن عبد الرحمن بن عوف نقل كرده است كه خداوند ظهر هنگام فرشته‌اى بخسرو جلوه‌گر ساخت و به او گفت يا مسلمان شو و يا اين عصا را ميشكنم ، در پاسخ او گفت بهل بهل و آن فرشته بازگشت خسرو پاسبانان خود را خواست و گفت چه كسى اين مرد را به من راه داد گفتند ما كسى را نديديم سپس در سال آينده همان روز و همان ساعت آمد و همان وضع تكرار شد كه در سال نخست شده بود و سپس سال سوم نزد او آمد و گفت : مسلمان شو و يا اين عصا را ميشكنم خسرو گفت بهل بهل و آن فرشته عصا را شكست و بيرون رفت و درنگى نشد كه پسرش بر او جهيد و او را كشت . قوله « قرآنا » يا صفت كتابست يعنى كتابى كه خوانده مىشود يا بدل آنست تا معلوم شود كه مراد بعضى از كتابست . قوله « يعنى و فارس » اين بيان ضمير هم است و ظاهر حديث اينست كه در قرائت ائمه كلمه غلبت و كلمه سيغلبون هر دو مجهولست و اين قرائت مركب است از قرائت مشهوره ( كه كلمه غلبت مجهول و كلمه سيغلبون معلومست ) و از قرائت شاذه‌اى كه بيضاوى آن را روايت كرده است ( كه كلمه غلبت معلوم و كلمه سيغلبون مجهولست . » و ممكنست قرائت ائمه موافق همان قرائت اخيره باشد و غلبه در حديث اضافه بفاعل باشد و