و اين گفته خواست كه به دستيارى سپر خود از رود بگذرد ولى جلويش را گرفته نگذاردند و سپاهيان غيرت كرده به هجوم پرداختند و به آسانى آن دژ را بگشادند .
در اين هنگام فرستادگانى از ديگر دژهايى كه در محاصره بود نزد او رسيده بودند و چون او را ديدند كه تنها مىگردد و پاسبانى همراهش نيست در شگفت شدند .
در اين ميان بالش براى او آوردند و او خويشتن به روى آن ننشسته به يكى از فرستادگان كه سالخوردهتر بود و آكوفيس « 1 » نام داشت فرمان داد به روى آن نشيند . آكوفيس را شگفت بيشتر گرديده پرسيد :
مردم شهر ما چه بكنند كه دوست شما بگردند ؟ !
الكساندر پاسخ داد :
شما را به فرمانروايى خود برگزيده صد تن از بهترين كسان خود را به نوا نزد من بفرستند .
آكوفيس خنديده گفت :
اگر صد تن از بدترين كسان را نزد شما بفرستيم فرمانروايى من بهتر و آسانتر خواهد بود .
پهناورى كشور پادشاه تاكسيلس « 2 » را در هندوستان گمان كردهاند كه به اندازه پهناورى مصر باشد ، ولى از جهت داشتن چراگاهها و ميوههاى شيرين بر مصر برترى دارد . خود پادشاه به دانايى مشهور بوده . چنان كه در نخستين ديدار خود با الكساندر به او چنين گفت :
بهر چه ما با هم مىجنگيم ؟ آيا مقصود شما از اين تاختن به سرزمين ما آن است كه آب و نان ما را كه خردمندان تنها بر سر آن مىجنگند از دست ما بربايى ؟ اگر مقصود شما آن چيزهاى ديگرى باشد كه مردم آنها را توانگرى مىشمارند ، در اين حال ببينيم اگر نزد من بيشتر از شماست من مىتوانم آنچه دارم به شما بدهم . و اگر نزد شما بيشتر است مانعى ندارم كه سپاسگزار پذيرفتن بخشش از شما باشم .
الكساندر از اين سخن چندان خوشدل گرديد كه دست به گردن او انداخته گفت :
آيا اين سخنان دلنشين شما و رفتار مهرآميزى كه داريد شما را از جنگ بىنياز خواهد ساخت ؟ نه ! شما رهايى نخواهيد يافت تا من جنگى با شما بكنم و بر شما بنمايم كه هر اندازه كه بخشنده باشيد . بهتر از من نيستند .
هامش
( 1 ) .Acuphis( 2 ) .Taxiles