تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
چنان كه ميناندر « 1 » را كه يكى از دوستان او بود به گناه اينكه در جنگل پاسبان بوده و آنجا را رها ساخته بود بكشت . نيز ارسوداتيس « 2 » را كه يكى از ايرانيان بود و از او كناره‌جويى كرده با دست خود گردن زد . هنرهاى الكساندر را تنها آن نبايد دانست كه در جنگها دليرى مىكرد و از زخم يافتن خويش و كشته‌شدن سپاهيانش دل شكسته نمىگرديد . نيز از گزندهايى كه از بدى هوا به لشكر او مىرسيد سستى در كار نمىنمود . بلكه هنر مهم او اين است كه هميشه با پيش‌آمدها كشاكش كرده بر آنها فيروزى مىيافت و هيچ كارى را نشدنى نمىدانست . گفته‌اند : زمانى كه اسكندر سيسيمثريس « 3 » را به محاصره گرفت و دژ او بسيار استوار و در جاى بلندى نهاده بود كه دست به آن نمىرسيد و همگى سپاهيان نوميد بودند . الكساندر از اكسوارتيس « 4 » پرسيد : آيا سيسيمثريس مرد دليرى است . پاسخ داد : او ترسوترين كس در جهان مىباشد . الكساندر گفت : پس ما به آسانى دژ را مىگيريم . زيرا كه نگاهدار او ناتوان است . سپس فرمان هجوم داده در اندك زمانى سيسيمثريس را چندان به ترس انداخت كه دژ را بسپرد . در جاى ديگرى كه نيز جنگ سختى برپا بود ، الكساندر جوانى را كه نيز نام الكساندر داشت نزد خود خوانده چنين گفت : تو بايد به جهت اين نام دليرى بسيار نمايى . آن جوان آن روز چندان جان‌سپارى كرده دليرى نمود كه كشته گرديد ، الكساندر چون آن را شنيد سخت اندوهناك شد . زمان ديگرى كه بايستى دژى را به محاصره بگيرند چون در ميان لشكرگاه او و دژ رود ژرفى بود و سپاهيان از گذشتن آن باز ايستادند ، الكساندر اين ديده خود به كنار رود شتافت و چون آنجا رسيد گفت : دريغ كه من شنا نمىتوانم .
هامش
( 1 ) .Minander( 2 ) .Orsodates( 3 ) .Sisimithres( 4 ) .Oxyartes
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي ) — صفحة 316 | پلوتارخ / كسروى