چنان كه ميناندر « 1 » را كه يكى از دوستان او بود به گناه اينكه در جنگل پاسبان بوده و آنجا را رها ساخته بود بكشت . نيز ارسوداتيس « 2 » را كه يكى از ايرانيان بود و از او كنارهجويى كرده با دست خود گردن زد .
هنرهاى الكساندر را تنها آن نبايد دانست كه در جنگها دليرى مىكرد و از زخم يافتن خويش و كشتهشدن سپاهيانش دل شكسته نمىگرديد . نيز از گزندهايى كه از بدى هوا به لشكر او مىرسيد سستى در كار نمىنمود . بلكه هنر مهم او اين است كه هميشه با پيشآمدها كشاكش كرده بر آنها فيروزى مىيافت و هيچ كارى را نشدنى نمىدانست .
گفتهاند : زمانى كه اسكندر سيسيمثريس « 3 » را به محاصره گرفت و دژ او بسيار استوار و در جاى بلندى نهاده بود كه دست به آن نمىرسيد و همگى سپاهيان نوميد بودند .
الكساندر از اكسوارتيس « 4 » پرسيد :
آيا سيسيمثريس مرد دليرى است .
پاسخ داد :
او ترسوترين كس در جهان مىباشد .
الكساندر گفت :
پس ما به آسانى دژ را مىگيريم . زيرا كه نگاهدار او ناتوان است .
سپس فرمان هجوم داده در اندك زمانى سيسيمثريس را چندان به ترس انداخت كه دژ را بسپرد . در جاى ديگرى كه نيز جنگ سختى برپا بود ، الكساندر جوانى را كه نيز نام الكساندر داشت نزد خود خوانده چنين گفت :
تو بايد به جهت اين نام دليرى بسيار نمايى .
آن جوان آن روز چندان جانسپارى كرده دليرى نمود كه كشته گرديد ، الكساندر چون آن را شنيد سخت اندوهناك شد . زمان ديگرى كه بايستى دژى را به محاصره بگيرند چون در ميان لشكرگاه او و دژ رود ژرفى بود و سپاهيان از گذشتن آن باز ايستادند ، الكساندر اين ديده خود به كنار رود شتافت و چون آنجا رسيد گفت :
دريغ كه من شنا نمىتوانم .
هامش
( 1 ) .Minander( 2 ) .Orsodates( 3 ) .Sisimithres( 4 ) .Oxyartes