تعريف به وجوه كردهاند . و ليكن احسن از جملهء آن تعريفات ، اين است كه وجود « كون » است به معنى حاصل به مصدر ؛ يعنى هستى ، نه به بعضى مصدر ؛ يعنى « هست شدن » .
و اين تعريف اگرچه به حقيقت « تعريف لفظى » است ، و ليكن مستحسن است . زيرا كه تعريف بسائط كه قريب به طبع است ، به مرادف اجلى و انفع از تعريف رسمى است .
در كلام قوم چنين يافته شده است .
و ما نيز اگر بعد وضع بحث و مجادله ، نظر در مفهوم وجود فى نفس الامر مىكنيم كه چه چيز است ، شك نيست كه به ضرورت معلوم مىشود كه بعض اشيا را وجود است و بعضى را وجود نيست . و قسم أوّل ، در مفهوم وجود مشارك است و مباين قسم ثانى در وجود است . و خفا نيست كه مفهوم وجود اگرچه به حسب لغات ، معبّر به عبارات مختلف است ، و ليكن شيء واحد است كه مميّز از غير خود است . و چون نظر در آن مفهوم مىكنيم ، آن را عين مفهوم كون مىيابيم . زيرا كه به جزم معلوم است كه هر چيز كه او را كون است ، موجود است ، از اين رو كه او را « كون » است - مع قطع النظر عن كلّ ما عدا الكون - و هر چيزى كه آن را « كون » نيست ، موجود نيست ؛ از اين جهت كه او را كون نيست .
از اين بحث تحقيق مىشود كه وجود همين « كون » است . و مصداق اين قول الله تعالى است :
« إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ »
« 1 » .
و نيز از اين بحث معلوم مىشود كه « وجود » مفهومى است واحد كه مشترك فيه ميان همه موجودات است .
و نيز دانسته مىآيد كه « وجود » زائد بر ماهيت است . زيرا كه كون چيزى زائد بر آن چيز است .
و نيز ظاهر مىگردد كه مفهوم عدم انتفاى مفهوم « كون » است . « 2 »
هامش
( 1 ) . يس / 82 .
( 2 ) . چون وجود و عدم متناقضند و نقيض كلّ شيء رفعه . پس مفهوم عدم عبارت خواهد بود از انتفا و رفع وجود .